امشب دوست بابایی با خانم و پسر تقریبا همسن تو مهمون ما بودن وقتی اومدن تو خیلی خوشحال بودی و کلی ذوق زده شدی هر کاری بلد بودی انجام دادی بدو بدو، حرکات زیمناستیک، خوندن کارتهای انگلیسی، نوشتن اسمت، بازی کردن با موبایلت ، خوندن شعرهات و…. پسر اونا هم اول کمی غریبه می کرد [...]
آرشیو برای ۱۳۸۷
کوچولوی معصوم و زیبای من الان تازه از سینما اومدیم که البته تو هنوز به سینما نرسیده بودیم که خوابیدی الانم اینقدر زیبا و معصوم خوابی که دلم نیومد بدون ابراز عشق به تو بخوابم واااااااااااااااای که چقدر دوست دارم فرشته زیبای من توی سینما همش به بابا می گفتم الان اگه بیدار بودی نصف [...]
امروز عید قربان بود و تو چون فیتیله داشت از همه زودتر بیدار شدی من که راستش هنوز عادت نکردم و از وقتی که برگشتیم زودترین ساعتی که بیدار شدم۱۰ بوده خلاصه امروز تو خیلی خوشحال بودی چون قرار بود عصر با طراوت بازی کنی من فدای این شادی و خوشحالی تو بشم چقدر دنیا [...]
امروز تو و بابایی رفتین سر کار اما من تنبل امروز هم غایب شدم اما الان یدفعه دلم برای تو و بابایی خیلی تنگ شد آخه به بودن کنار شما خیلی عادت کرده بودم و الان که دیدم من و خونه تنهاییم دلم گرفت بهت زنگ زدم و باهات تلفنی صحبت کردم یکم آروم شدم [...]