کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

آرشیو برای ۱۳۸۹

آخرین ۵ شنبه ۸۹

بدون نظر

کیانای من ، دختر همیشه کوچولوی ما باز هم سال دیگه ای را داریم به اتمام می رسانیم که پر از شادی و خاطرات بود امسال اولین عیدی است که تو اونقدر بزرگ شدی که می توانی بنویسی و بخوانی ، امسال اولین عیدی را در کنار تو خواهیم داشت که اونقدر بزرگ شدی که [...]




مادربزرگ خوبم

بدون نظر

کیانای من امروز ظهر بعد از مدتها وقت کردم که با هم خونه مامان بزرگ بریم و چقدر از دیدن ما و مخصوصا تو خوشحال شد و چقدر منو توی فکر برد اینکه چرا ما آدمها یا شاید ما جوانترها گاهی عزیزان پیر خود را فراموش می کنیم مادربزرگی که در کودکی تنها آغوش گرم [...]




برف بازی

بدون نظر

دیروز مدرسه ات تعطیل بود کلی ذوق برف بازی داشتی با ما اومدی شرکت و تقریبا تا ساعت ۳ شرکت بودیم البته کلی غرغر زدی که حوصلم سر رفته و خسته شدم که هر طور بود کنار اومدی از راه شرکت ناهار رفتیم شاندیز چقدرم شلوغ بود و ناهار در اوج گرسنه بودن خیلی چسبید [...]




با کلی خبر بعد از کلی تاخیر

بدون نظر

وای که چقدر این بار طولانی شد نوشتن از خاطرات زیبای تو و چقدر لحظات زیبا و به یاد ماندنی داشتیم جقدر دوست داشتم که برایت زودتر و از هر روزش می نوشتم اما خوب گاهی خوشی ها هم فرصت نوشتن را به ما نمی دهد فکر می کنم چند هفته پیش بود که خانم [...]