کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

با کلی خبر بعد از کلی تاخیر

وای که چقدر این بار طولانی شد نوشتن از خاطرات زیبای تو و چقدر لحظات زیبا و به یاد ماندنی داشتیم جقدر دوست داشتم که برایت زودتر و از هر روزش می نوشتم اما خوب گاهی خوشی ها هم فرصت نوشتن را به ما نمی دهد
فکر می کنم چند هفته پیش بود که خانم بیاتی و همسر خوبشون جند روزی مهمون ما بودن و تو هر چی بازی داشتی آوردی و با محمد آقا بازی کردی از فکر و بکر گرفته تا منچ و دوز و…. و همش هم برنده می شدی کلی خوشحال بودی و موقع رفتن می گفتی چرا به این زودی بیشتر بمونین بعد از اون هم ما حدود یک هفته تهران رفتیم با اینکه بیشتر زمان را توی شرکت بودیم ولی خوب هم تنوع کاری برای ما بود و هم اینکه عصرها حسابی با دوستای خوبمون خوش می گذشت تو هم خوشحال از غیبت طولانی مدت و خواب راحت در صبح …
اولین کارنامه ترم اول کلاس اولت هم هفته پیش دادن و امتیاز خیلی خوب ( یعنی بهترین امتیاز ) را گرفته بودی و به قول خودت شاگرد اول شدی و از همه جایزه گرفتی
۵شنبه هم یک مهمونی با حدودا ۳۰ نفر مهمون داشتیم که خیلی خوش گذشت توی وروجک از ظهر برای خودت می رقصیدی و خوشحال بودی شب تا جایی که انرژی داشتی با همه رقصیدی و شب هنوز مهمونا نرفته بودن که دیگه از خستگی افتادی و خوابت برد.
دیشب هم که می خواستیم بابا را سوپرایز کنیم کلی شمع و گل خریدیم و یک جشن کوچولوی والنتاین گرفتیم تا بابا اومد همه جیغ زدیم والنتاین مباااااااااارک بابا یادش بود و با اینکه برامون کادو خریده بود ولی انتطار این جشن را از طرف ما نداشت کلی خوش گذشت ….
از مدرسه ات بخوام بگم اینکه بعد از اینکه جاتو با هلیا عوض کردن باز با بیتا هم نتونستی کنار بیایی و بعد از کلی اصرار و خواهش منو مجبور کردی بیام بگم که باز هم جاتو عوض کنن دلیلت هم این بود که بیتا همش بدون اجازه به وسایلت دست می زنه!!! فعلا که از جات راضی هستی….
راستی امروز داشتی جمله سازی کار می کردی از دست جمله هات از خنده مردم برای بنا نوشته بودی مامان از بنایی شیرینی خرید !!! برای بچه نوشته بودی : مامان بچه ای زیبا به دنیا آورد و خلاصه مجبور شدم ورق هاشو بکنم تا دوباره جمله بسازی این بار با کمک من
تازه از اونجایی که خیلی زود از مشق نوشتن خسته می شی به ازای هر جند خط مشق باید یک بار با Ipod خودت بازی کنی
دیگه کلی برای خودت با سواد شدی و کتاب می خونی نامه می نویسی و خلاصه من و بابا عاشششششششششششقتیم

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم