کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

خاطرات تابستون…

تابستون هم رو به پایان است ، تابستانی گرم ، پر خاطره و کمی شلوغ که فرصت نوشتن را از من ربود…

از خاطرات خیلی جالبی که در این تابستون داشتم کسب درآمد خلاقانه تو بود که مثله همیشه با ابتکاری جالب و بی نظیر کاردستی  و سفال های زیبایی را که درست کرده بودی در فروشگاه خودت به فروش گذاشتی و با پولی که بدست آوردی برای خودت خرید کردی که این برای من خیلی ارزشمند بود..

یه سفر خوب و تجربه قشنگ با هم به کیش داشتیم…

و البته کلاسهای شطرنج ، زبان ، موسیقی و مدرسه هم حسابی امسال درگیرت کرده بود که از همه بیشتر کلاس شطرنج را دوست داشتی…

هر چه بیشتر می گذرد وابستگی هایم به تو ، لبخندها ، اشکها و بهانه هایت ، دستهای گرم و کوچکت بیشتر می شود و تمام آینده من در نگاه کودکانه تو معنا می گیرد و دنیای من با، آرامش در کنار تو بودن ،رنگین می شود

کیانای من همیشه بخند و با خنده هایت خاطرات زندگی ما را جاودانه کن…

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم