تابستون هم رو به پایان است ، تابستانی گرم ، پر خاطره و کمی شلوغ که فرصت نوشتن را از من ربود…
از خاطرات خیلی جالبی که در این تابستون داشتم کسب درآمد خلاقانه تو بود که مثله همیشه با ابتکاری جالب و بی نظیر کاردستی و سفال های زیبایی را که درست کرده بودی در فروشگاه خودت به فروش گذاشتی و با پولی که بدست آوردی برای خودت خرید کردی که این برای من خیلی ارزشمند بود..
یه سفر خوب و تجربه قشنگ با هم به کیش داشتیم…
و البته کلاسهای شطرنج ، زبان ، موسیقی و مدرسه هم حسابی امسال درگیرت کرده بود که از همه بیشتر کلاس شطرنج را دوست داشتی…
هر چه بیشتر می گذرد وابستگی هایم به تو ، لبخندها ، اشکها و بهانه هایت ، دستهای گرم و کوچکت بیشتر می شود و تمام آینده من در نگاه کودکانه تو معنا می گیرد و دنیای من با، آرامش در کنار تو بودن ،رنگین می شود
کیانای من همیشه بخند و با خنده هایت خاطرات زندگی ما را جاودانه کن…







