کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

"خاطرات کیانا"

خاطرات تابستون…

بدون نظر

تابستون هم رو به پایان است ، تابستانی گرم ، پر خاطره و کمی شلوغ که فرصت نوشتن را از من ربود… از خاطرات خیلی جالبی که در این تابستون داشتم کسب درآمد خلاقانه تو بود که مثله همیشه با ابتکاری جالب و بی نظیر کاردستی  و سفال های زیبایی را که درست کرده بودی [...]




یک روز خوب با هارپی خودم

۷ نظر

قرار بود ۱۱ تیر مامان و بابام برن ماشین هارپی که توی تعمیرگاه بود بگیرن و ما با اون بریم دور بزنیم منم شامم را خوردم و آماده شدم ، مامان و بابا دنبالم آمدن رو پنجره عقب به انگلیسی نوشته بود من را عصبانی نکنید آخه ماشین مون مثل یک غول بزرگه !! پشت [...]




یک هفته خاطره در کیش

۴ نظر

نوشته شده توسط : کیانا قرار بود با هلیا از ۵ تیر تا ۹ تیر با مامان هامون به کیش بریم روزهای اول زیاد به من خوش نگذشت چون پشه دست هامو نیش زده بود و خیلی بد باد کرده بود ولی جاهای خوبی رفتیم ولی مثلا من نمی تونستم دست بزنم و یا خیلی [...]




اولین مسافرت سال ۱۳۹۳

۳ نظر

مدت زیادی بود که من توی سایت به دلایل روزمرگی های معمول ، مشغله کاری و تنبلی توی سایت چیزی ننوشته بودم که البته کیانا خانم جبران کردن و خلاصه ای از خاطرات خودشو نوشته که امروز به صورت جداگانه توی سایت وارد می کنم و امیدوارم مامان تنبل دست از تنبلی برداره و اونم [...]