سه شنبه,۲۹ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۸:۴۴:۳۲ عسل مامان دیشب رفتیم برات دوچرخه ای که دوست داشتی خریدیم چقدر زیباست دیدن خوشحالی تو و چه ساده و بچه گانه ذوق کردی امروز هم همش تو حیاط بودی و دوچرخه سواری می کردی ، دیشب چهارشنبه سوری هم رفتیم ولی حیف که خوابیدی وروجک مامان هر چی [...]
آرشیو برای ۱۳۸۶
شنبه,۲۶ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۲۲:۲۴ امروز دوست نداشتی مهد کودک بری منم موندم پیشت البته خودم هم زیاد حوصله نداشتم تو هم شدی بهونم می دونی عزیزم چه آرامشی داره کنار تو بودن چقدر زیباست دنیای کودکانه و بازی های کودکانه ات… دوست دارم ساعتها بنشینم و فقط تماشا کنم دیدن عالم بچه گانه ات [...]
پنج شنبه,۲۴ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۲۰:۴۹ کیانا جون امروز جمعه است و بابا مهدی هم بیرجند است دلم گرفته و می دونم که تو هم دلتنگ بابا هستی . قراره الان بریم خونه مامان طلی و بابا مسعود برای همین یکدفعه به این فکر افتادم که چند کلمه ای هم برای مامان و بابای خودم [...]
چهارشنبه,۲۳ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۲۲:۳۰ نمیدونم از گذشته ات بنویسم یا از امروزت گذشته ای که به من وابسته و نیازمند بودی یا امروزی که من به تو وابسته و محتاجم وابسته به نفس هایت محتاج لبخندت… بذار اول کمی از گذشته ات بگم: شب قبل از به دنیا اومدنت بیمارستان بودم خوشحال و سرزنده [...]