چهارشنبه,۲۳ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱۷:۲۲:۳۰
نمیدونم از گذشته ات بنویسم یا از امروزت گذشته ای که به من وابسته و نیازمند بودی یا امروزی که من به تو وابسته و محتاجم وابسته به نفس هایت محتاج لبخندت… بذار اول کمی از گذشته ات بگم: شب قبل از به دنیا اومدنت بیمارستان بودم خوشحال و سرزنده ، تمام مدت باهات حرف می زدم و تو با لگدهات جواب می دادی تو هم هیجان داشتی برای دیدن دنیای بیرون. از تمام لحظات به دنیا آمدنت فیلم داریم اولین گریه ات…. و به راستی چه زود گریستی…. پرستاری که تو را تحویل داده بود گفته بود خیلی بچه هوشیار و با هوشی است خیلی زود گریه کرد!! آره طفل من طفل معصوم و پاک من این دنیا پر از ناپاکی پر از دروغ و ریا ست و تو چه زود فهمیدی و اشک ریختی …..بماند که من چه ها کشیدم و چه اشکها ریختم از دلتنگی های خودم از شکستن دلم از لگد مال شدن احساساتم از آنچه بر من گذشت هیچ نمی گم …. چه اهمیتی دارد هر چه کشیدم هر چه شنیدم و هر چه دیدم ، مهم آن است که تو را دارم و لبخند تو را که ارزش آن به مراتب بیشتر از همه سختی هایی است که بر ما گذشت و صد البته که در تمام سپری شدن این لحظات پدرت همچون همیشه کنارم بود و چه ها کرد برای من…. فقط برای من…. او عشق خود را زیباتر از همیشه نمایان کرد. بگذریم…..تو اومدی و برای ما خاطرات ساختی و دنیای ما را تغییر دادی. چقدر دلهره آور بود وقتی می رفتیم دکتر و کم وزن گرفته بودی و وای به آن روزی که وزن نگرفته بودی چقدر سخت بود لحظاتی که از درد گریه می کردی و از درد جیغ می کشیدی و از درد نمی خوابیدی و سخت تر آنکه ما هیچ کاری برای درد های تو نمی تونستیم انجام بدیم چقدر غمناک بود روزهایی که تو مریض می شدی تب می کردی و بی حال و بی تاب بودی چقدر طاقت فرسا بودی وقتی اصلا غذا نمی خوردی چقدر بد بود وقتی گریه می کردی و اشک می ریختی و ما هیچ نمی کردیم ….. و در مقابل چقدر لذت بخش بود اولین باری که لبخند زدی چقدر زیبا بود تلاش تو برای حرف زدن برای راه رفتن و برای آغاز کردن چقدر شوق داشتیم در اولین غذا خوردنت چقدر هیجان داشتیم وقتی با ضربه قاشق فهمیدیم داری دندون درمیاری چقدر وصف ناپذیر بود وقتی گفتن مامان و بابا را یاد گرفته بودی و یا وقتی به دائی ابوالفضل می گفتی ابودس چقدر مست از غرور می شدیم در هر اولین تلاشت، اولین آغازت و اولین تولدت و چقدر به خود می بالیدیم در تمام ثانیه های قد کشیدنت….. بله تو ، تویی که از همه کوچکتر بودی به من قدرت ، جرات و شهامت مقابله کردن دادی و من از تو معنای زیبای با هم بودن لبخند و اشک ، شادی و غم ، هیجان و ترس، …. را آموختم . ما در اولین گریه تو لبخند زیبای دنیا را دیدیم و خندیدیم





