کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

مادربزرگ خوبم

کیانای من امروز ظهر بعد از مدتها وقت کردم که با هم خونه مامان بزرگ بریم و چقدر از دیدن ما و مخصوصا تو خوشحال شد و چقدر منو توی فکر برد اینکه چرا ما آدمها یا شاید ما جوانترها گاهی عزیزان پیر خود را فراموش می کنیم مادربزرگی که در کودکی تنها آغوش گرم او را بعد از پدر و مادر امن می دانستم مادربزرگی که در کودکی لحظه شماری می کردم تا به خانه پر از مهر او بروم مادربزرگی که پر از خاطرات شیرین کودکی ام است ….

امروز او دیگر قادر نیست به راحتی راه برود او به سختی روزگار را در تنهایی می گذراند و من چه بی معرفتم که در این لحظات تمام گذشته را فراموش کردم نه اینکه فراموش کرده باشم خودم را اینقدر درگیر کار ، زندگی و تفریحات خود کردم که خیلی دیر به دیریادم می آید اونطرف تر مادر بزرگی است که تنهاست و از دیدن ما کلی شاد می شود مادربزرگی که چین و چروک های صورتش هر کدوم حکایتی از روزگار دارد مادر بزرگی که دستهای چروکیده و بی رمقش سالهای سال آغوشی گرم برای ما بوده و پاهای ناتوان امروز او استوارترین پاها بوده ….

مادربزرگم دوستت دارم

کیانا من امروز به خودم قول دادم که حتما در برنامه حداقل هفتگی خود سر زدن به مامان بزرگ هم بزارم چرا که شاد کردن دل او قطعا برکت زندگی و آرامش فردای من خواهد بود

دختر مهربان و کودک امروز من همیشه همینقدر مهربان بمون و نزار بزرگ شدن زیبایی های کودکانه توو خاطرات زیبای آن را ازت بگیرد

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم