کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

از تعطیلات بگم….

سلام عزیز دلم که بازم مثل فرشته کوچولوها آروم و معصوم خوابیدی

از سه شنبه شما تعطیل هستین و کلی ماجراها داشتیم البته من و بابایی که چهارشنبه تعطیل نبودیم و این چند روز تعطیلی هم کلا بی خیال کار نبودیم آخه می دونی که کار ما یک جوریه که تعطیلی نداره

ولی هرچی بود با تو بودن کنار تو کار کردن برای من لذت بخشه هرچند می دونم به تو خیلی خوش نمی گذره ولی چاره ای هم نیست دیگه

البته من و بابایی سعی کردیم تو این چند روز بیشتر برای تو و بازی کردن با تو وقت بذاریم ولی ماشاااله از بس سرشار از انرژی هستی ما کم می یاریم

پارک رفتیم شاندیز رفتیم توی شاندیز با یک سگ دوست شده بودی اول ازش می ترسیدی ولی بعد نازش کردی منم تند تند ازت عکس می گرفتم

خلاصه این چند روز که بدک نبود امروزعصر رفتیم پارک بعد خونه مامان طلی که شب بریم همه شام بیرون که با کمال تعجب شما فرمودین تشریف نمی یارین و هر کاری کردیم گفتی نمی یای چون حوصلت اونجا سر می ره و خلاصه تو موندی من و بابا و دایی ابوالفضل و خاله مهسا رفتیم باغ زیتون البته من انگار یه چیزی کم داشتم و همش توفکر توی وروجک بودم ولی خوب شد نیومدی چون جات خالی موقع برگشتن تصادف کردیم

اگه تو بودی حتما کلی دلت برای سوزوکی بیچارمون می سوخت و گریه می کردی

اینم از تعطیلات ….

.