کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

عیدت مبارک کوچولوی من

امروز عید قربان بود و تو چون فیتیله داشت از همه زودتر بیدار شدی من که راستش هنوز عادت نکردم و از وقتی که برگشتیم زودترین ساعتی که بیدار شدم۱۰ بوده

خلاصه امروز تو خیلی خوشحال بودی چون قرار بود عصر با طراوت بازی کنی من فدای این شادی و خوشحالی تو بشم چقدر دنیا فرق می کنه وقتی تو اینقدر خوشحال و بانشاطی

راستی دیشب همه رفته بودیم شام بیرون تو هم با موبایلت اومده بودی از غذاهای نصفه چون دلت براشون می سوخت عکس گرفتی از زیربشقابیت که خیس شده بوده عکس گرفتی از سالادی که دوست نداشتی از سیب زمینی هایی که نتونسته بودی تا آخر بخوری از نوشابه ای که به بابا دادی خلاصه خیلی جیگری عزیزم

وای می دونی مامانی من چقدر کار دارم

الان اگه بشه می خوام اول بقیه عکسای آلبومتو تموم کنم چون می دونم اگه نذارم دیگه تنبلیم می شه بعدم اگه وقت شد یکم کارای شرکت را روبراه کنم خیلی عقب افتادم تازه خونه هم که نگو

تازه باز توی هفته بعد باید برم دنبال کلاس برای تو می خوام ادامه کلاس ژیمناستیکت را بری تازه کلاس زبان و رقص هم توی برنامه هام برات هست

الان داری با طراوات روی مبل بادی می پری صدای قهقه هات توی خونه پیچیده دلم نمی یاد بگم نپرین سوراخ می شه بذار پاره بشه فدای یک لبخنده تو

خوب عزززیزم من دیگه برم دوست دارم سبد سبد

.