کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

مرور ۱ ماه گذشته

امروز تو و بابایی رفتین سر کار اما من تنبل امروز هم غایب شدم

اما الان یدفعه دلم برای تو و بابایی خیلی تنگ شد آخه به بودن کنار شما خیلی عادت کرده بودم و الان که دیدم من و خونه تنهاییم دلم گرفت بهت زنگ زدم و باهات تلفنی صحبت کردم یکم آروم شدم

راستی دیشب ۲ گروه از عکسهاتو گذاشتم توی آلبوم ولی کلا خیلی کار سختیه چون از بین صدها عکس برای هر شهر باید چند تاشو گلچین کنم

یادش بخیر چقدر دلم برای مسافرت و تک تک روزهاش تنگ شده چه روزهایی بودن

راستی چند تا چیز یادم اومد که اصلا ننوشته بودم

بابا مهدی یکی از موبایل هاشو توی مسافرت داده بود به تو و حسابی باهاش حال می کردی همه بهت زنگ می زدن برات اس ام اس می فرستادن و تو هم خوشحال و ذوق زده می شدی هر چند ساعت گوشی تو چک می کردی تا ببینی برات اس ام اس اومده یا نه و جدا از اینا هم از در و دیوار و خیابون عکس می گرفتی حالا حتما یک گروه هم برای عکس های تو باز می کنم بعضی از عکسهات خداییش خیلی خوبن تازه برای هر چیز هم که دلت می سوخت ازش عکس می گرفتی تا یادت نره!

موضوع خنده دار دیگه هم که یادم اومد این بود که توی قشم بابا بهت گفته بود به کافی شاپ هتل زنگ بزن برامون چایی بیاره تو هم شماره گرفتی و گفتی سلام من اطاق … ام دایی می خوام اون طرف هم آقای بهت گفته بود چی می خواهی و تو باز گفته بودی دایی و ظاهرا ازت پرسیده بود که دایی کدوم دایی تو می خوای که تو زدی زیر خنده و گفتی آقا می گه دایی و ما تازه گرفتیم که چی شده بیچاره مسئول کافی شاپ حسابی قاطی کرده بود دایی دایی چیه باز!!!

بعدش باهات کلی تمرین کردیم که چ را یاد بگیری

چیز جالبه دیگه هم که توی هتل بین اللملی قشم دیدیم همون هتلی که به نوعی خوابگاه دانشجویی شده بود و ما ازش فرار کردیم باز بودن کلی کانال های ماهواره از جمله PMC و…. بود چه حالی می کنن این دانشجوها اونجا برای خودشون

راستی ازت پرسیدیم که توی این مسافرت از همه بیشتر کجا را دوست داشتی و بهت خوش گذشت می دونی کجا ها را گفتی؟

یکی گفتی همون کاخ پادشاها که همشون پیر شدن مردن که منظورت کاخ دولت آباد یزد بود، بعد گفتی حموم علی قلی آقا که توی اصفهان بود و ما بزور پیداش کردیم ماشاااله به این هوشت وروجک، سی و سه پل هم یادت بود و گفتی (اونجا به منم البته خوش گذشت یادته چقدر دویدیم)و دریا هم که معلومه همیشه خوش می گذره

آهان یک چیز بدم یادم اومد می دونی توی چند تا شهر که رفتیم گروه فیتیله برنامه داشتن اما مثلا چند روز بعد که اتفاقا ما دیگه می خواستیم از اون شهر ها حرکت کنیم و واقعا حیف شد

یک چیز خوبم که یادم اومد این بود که تو وااااااااقعا دختر خیلی خوبی بودی توی کل مسافرت اذیت که نکردی بماند تازه خیلی خوبم غذا خودت می خوردی چیزی که همیشه دوست داشتم قربونت بششششششششم عزیز جیگر طلای من

.