امشب دوست بابایی با خانم و پسر تقریبا همسن تو مهمون ما بودن وقتی اومدن تو خیلی خوشحال بودی و کلی ذوق زده شدی هر کاری بلد بودی انجام دادی بدو بدو، حرکات زیمناستیک، خوندن کارتهای انگلیسی، نوشتن اسمت، بازی کردن با موبایلت ، خوندن شعرهات و…. پسر اونا هم اول کمی غریبه می کرد و تو کلی باهاش سعی کردی که دوست بشی بعد از یک مدت که با هم تقریبا دوست شدین اون همش می گفت برو اسباب بازی بیا ر تو هم می رفتی و اون باز می گفت این خوب نیست یکی دیگه و تو هم باز دوباره یکی می یاوردی و اون باز می گفت این نه و خلاصه فکر کنم تقریبا ۱۰باری این کار را انجام دادی که البته من این وسط چند بار بهش گفتم که خودت برو و با هم یکی انتخاب کنین و بازی کنین که گوش نداد دلم می خواست به تو بگم بی خیال ولی چون احساس کردم که حالا تو هم بیشتر دوست داری با اون بازی کنی چیزی نگفتم در هر صورت بالاخره باهم رفتین توی اتاق بازی کنین هنوز نیم ساعتی نشده بود که پسرشون اومد و گفت مامان کیانا به من گفته کثافت!!!! و صدای گریه تو هم از توی اتاق شنیده شد….
من اومدم توی اتاق ببینم قضیه از چه قراره که دیدیم تو روی تخت های های گریه می کنی و هر کاری کردم هیچی نگفتی منم ناچار برگشتم پیش مهمونها، خلاصه بعد از اینکه مهمونها رفتن که البته تا همون موقع تو هنوز مشغول گریه بودی گاهی یواش و گاهی هم بلندتر ! من اومدم دوباره پیشت ولی تو باز هم لجبازی کردی منم گفتم هر وقت خواستی بیا پیش من و بابایی تا ببینیم چی شده برامون تعریف کن نمی دونم چقدر گذشت نیم ساعت یا بیشتر که تو همین جور گریه می کردی که من احساس کردم الان دیگه کوتاه می یایی و لجبازی نمی کنی اومدم دوباره پیشت و گفتم می خوای چیزی بگی که گفتی آره و بلند شدی اومدی و ظاهرا اون اول حرف بد زده که تو هم جوابشو دادی و چون اون اومده گفته تو ناراحت شدی و به جای اینکه همونجا تو هم بیای و بگی اینقدر خودتو اذیت کردی و غصه دادی و گریه کردی و من و بابایی هم همین جور از گریه های تو کلافه و ناراحت!!!!
کاش یاد بگیری که اینقدر حساس نباشی و کاش می شد اصلا غصه نخوری چه برسه به این غصه های الکی
الان دیگه شام خوردی و خوابیدی و من دیگه نتونستم بغضها را تحمل کنم آخه دختر کوچولوی من مگه نمی دونی مامان طاقت نداره چشمهای قرمز و لبای کبود تو را ببینه
خیلی به من سخت گذشت من بین احساس قلبی مادرانه ام و حس منطقی مادرانه خود مجبور به انتخاب منطقی شدم که شاید این انتخاب از نظر ما به نفع آینده تو باشه من گریه های تو را تحمل کردم تا شاید دلیلی شود بر آینده ای که غصه های بزرگتر اشک تو را در نیاورد
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم





