کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۸۷

تولدت توی مهدکودک….

بدون نظر

گل مامان دیروز تو مهدکودک تولدت را گرفتم البته تولد خودت که ۴ آبانه ولی چون همه بچه ها تو مهد تولد می گیرن تو خیلی دوست داشتی که تو مهد برات تولد بگیریم منم از هفته قبل بهت قول داده بودم و دیروز بالاخره برات تولد گرفتیم و چقدر خوشحال شدی هیچ وقت خنده [...]




چه روزی بود امروز

Comments Off

عزیزم ، عشقم ، عمرم ، جونم، نفسم، زندگیم دوستت دارم امروز از صبح که شرکت رفتم فشار کارا خیلی زیاد بود یکی از مشتری های عوضی هم بی خودی اعصابمو بهم ریخت و چند تا مشکل دیگه هم پیش اومده بود که حسابی هم درگیر شده بودم هم خسته هم کلافه ساعت ۲ اومدم [...]




دوستهای جدیدت

Comments Off

طلای مامان اصلا یادم رفت که برات بنویسم تو این مدت چی کارا کردی بابایی که قبل از رفتنش ۳ تا بچه دیگه هم برای من گذاشت و یکی هم تو با ۴ تا بچه شدم تنها ۲ تا جوجه کوچولو با ۱ خرگوش ناز و بلا برات خرید تا از تنهایی در بیای خیلی [...]




تو نباشی خونه سوت و کوره مهدی جون جونی

Comments Off

عزیز مامان دیروز بابایی رفت مسافرت من وتو هم نبرد گفت دست و پاگیر می شین شما البته خودمون هم نمی خواستیم بریم و گرنه حتما باهاش رفته بودیم به هر حال دیشب کلی متن ادبی نوشتم ولی سیستم مشکل داشت و ذخیره نشد شانس بابایی بد بود!! مهدی جون دلم برات خیلی تنگ شده [...]