گل مامان دیروز تو مهدکودک تولدت را گرفتم البته تولد خودت که ۴ آبانه ولی چون همه بچه ها تو مهد تولد می گیرن تو خیلی دوست داشتی که تو مهد برات تولد بگیریم منم از هفته قبل بهت قول داده بودم و دیروز بالاخره برات تولد گرفتیم و چقدر خوشحال شدی هیچ وقت خنده [...]
آرشیو برای اردیبهشت, ۱۳۸۷
عزیزم ، عشقم ، عمرم ، جونم، نفسم، زندگیم دوستت دارم امروز از صبح که شرکت رفتم فشار کارا خیلی زیاد بود یکی از مشتری های عوضی هم بی خودی اعصابمو بهم ریخت و چند تا مشکل دیگه هم پیش اومده بود که حسابی هم درگیر شده بودم هم خسته هم کلافه ساعت ۲ اومدم [...]
طلای مامان اصلا یادم رفت که برات بنویسم تو این مدت چی کارا کردی بابایی که قبل از رفتنش ۳ تا بچه دیگه هم برای من گذاشت و یکی هم تو با ۴ تا بچه شدم تنها ۲ تا جوجه کوچولو با ۱ خرگوش ناز و بلا برات خرید تا از تنهایی در بیای خیلی [...]
عزیز مامان دیروز بابایی رفت مسافرت من وتو هم نبرد گفت دست و پاگیر می شین شما البته خودمون هم نمی خواستیم بریم و گرنه حتما باهاش رفته بودیم به هر حال دیشب کلی متن ادبی نوشتم ولی سیستم مشکل داشت و ذخیره نشد شانس بابایی بد بود!! مهدی جون دلم برات خیلی تنگ شده [...]