دیشب عکسهای شمال را از دوست بابایی گرفتیم آخه این دفعه کلی هم عکس با دوربین دوست بابایی گرفته بودیم عکسها را که نگاه می کردم یادم افتاد که این دفعه هیچی از مسافرت ننوشتم اومدم که یک خلاصه سفرنامه بگم و برم. این دفعه به قول باباییی سفر کبرا یا سفر مارکوپولویی داشتیم آخه [...]
آرشیو برای خرداد, ۱۳۸۷
خدایا مرسی مرسی مرسی رفتیم ۲روز پیش رفتیم دکتر و دکتر کیانا را معاینه کرد و حتی از بس دید من نگرانم براش آزمایش نوار مغز هم داد روز خیلی بدی بود ولی بعد از آزمایش و مشخص شدن اینکه عروسک من هیچ چیزیش نیست تمام سختی ها و ناراحتی یکباره رفتن و انگار تموم [...]
کیانای من بعد از ۶- ۷ روز دیشب تازه از مسافرت رسیدیم اما فعلا اصلا حوصله نوشتن از خاطرات مسافرت را ندارم دیروز تو راه برگشت پای تو ظاهرا چیزی نیش زده بود و کلی ورم کرده و درد می کرد تو سبزوار که نگه داشتیم برای استراحت تو پارکش تو هم کلی ورجه ورجه [...]
عزیزم دیشب نشد که عکساتو بذارم الان چند تا از عکساتو میزارم با اون چشمهای خوشگل و نازت ، دیشب قبل از رفتن به جشن با هزارتا وعده و وعید ازت چند تا عکس گرفتیم جشنتم بد نبود فقط من باز یکم احساس عذاب وجدان کردم چون برات کلاه نگرفته بودم و ظاهرا روسری برات [...]