کیانای من بعد از ۶- ۷ روز دیشب تازه از مسافرت رسیدیم اما فعلا اصلا حوصله نوشتن از خاطرات مسافرت را ندارم دیروز تو راه برگشت پای تو ظاهرا چیزی نیش زده بود و کلی ورم کرده و درد می کرد تو سبزوار که نگه داشتیم برای استراحت تو پارکش تو هم کلی ورجه ورجه کردی و ورم پات بیشتر شد من خیلی نگرانت بودم و به بابا مهدی اصرار کردم که ببریمت دکتر که ای کاش اینکار را نمی کردم اونجا دکتر که به پات دست زد یکدفه چشمات بی رمق شد و غش کردی من از بس هل شده بودم نمی دونستم چیکار کنم فقط دست و پام می لرزید دکتر احمق هم که هیچی حالیش نبود فقط بابایی به دادت رسید و روت آب ریخت که سریع به هوش اومدی فکر می کنم ترسیده بودی و فشارت اومده بود پایین بعد یکم آب قند و مولتی ویتامین بهت دادیم و خوابیدی و من فقط گریه می کردم آخه من چه جور مادری هستم چرا اینقدر بی توجهم چرا اینقدر کوتاهی در انجام وظیفه هام می کنم
کیانای من چقدر سخت است دیدن درد تو چقدر بی خنده های تو زندگی تلخ است چقدر دیدن چشمان بی رمق تو درد آور است و نفس کشیدن چقدر سخت است وقتی تو ساکتی
وقتی صبر تو را می بینم وقتی تحمل و سکوت تو را در مقابل درد می بینم از خودم خجل میشم آخه عروسک من مگه تو چند سالت است منی که مادر تو هستم نمی توانم در شرایط سخت خودم را کنترل کنم حتی نمی توانم به خاطر تو جلوی بی قراری و گریه های خودم را بگیرم اونوقت تو با تمام بی حالی و بد حالی دست دور گردن من می اندازی و می گی مامان دوست دارم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خدایییییییییییییییییییییییییییا من لایق این دوست داشتن نیستم
پروردگارا تنها می توانم به درگاه تو پناه بیارم خدایا من پر از ترسم پر از فریاد پر از اشک پر از درد خدایا تحمل دیدن درد کیانا از توان من خارج است من زیر سنگینی این بار می شکنم خدایا قسمت می دهم که نذار کیانای من دیگه هیچ وقت درد بکشه خدایا گرچه من گناهکارم گرچه من بی تحملم گرچه کم صبرم و کم قدرت گرچه ناتوانم اما مادرم من به نوازش تو لطف و رحمت تو امید دارم کیانا را فقط و فقط به خودت می سپارم تا از دردها و غمها دورش نگه داری





