عزیزم دیشب نشد که عکساتو بذارم الان چند تا از عکساتو میزارم با اون چشمهای خوشگل و نازت ، دیشب قبل از رفتن به جشن با هزارتا وعده و وعید ازت چند تا عکس گرفتیم جشنتم بد نبود فقط من باز یکم احساس عذاب وجدان کردم چون برات کلاه نگرفته بودم و ظاهرا روسری برات [...]
آرشیو برای خرداد ۱۱م, ۱۳۸۷
الان تازه رسیدیم خونه البته تو توی ماشین خوابیدی و بابایی رفتی من فعلا تنهام و دلم نیومد که این موضوع را ننویسم امروز خاله مهسا و دایی ابولفضل یک جعبه پر از چیزهای قشنگ برات خریده بودن و بهت دادن کلی ذوق زده شدی و با اشتیاق و کنجکاوی فراوان تمام چیزهاشو یکی یکی [...]