راستی جمعه موهای خوشگلتو کوتاه کردیم حالا شدی مثل پسرا امروز هم که مهدکودک رفته بودی ظاهرا یکی از بچه ها بهت گفته پسر شدی تو هم کلی ناراحت شده بودی خدا انشاالله کچلش کنه که تو رو ناراحت کرده می دونی چند تا انتخاب برات گذاشته بودم و تو از بین اونها مو کوتاه [...]
آرشیو برای تیر, ۱۳۸۷
امروز سالگرد ازدواج من و بابایی است از اونجایی که چند وقت کار و بار شرکت زیاد شده و از طرفی یک سری مشکلات خاص تو شرکت پیش اومده بود حسابی فکرمون درگیر بود ولی خوشبختانه باز هم ازدیاد کارها و مشکلات باعث نشد که این روز خاص را فراموش کنیم و چون بابایی به [...]
امروز روز مرد و روز پدر است که البته من بازم کادوم زودتر آماده شده بود و نتونستم تا امروز صبر کنم و کادومو روز شنبه دادم و باز هم بابائی را طی یک مراسم عجیب غافلگیر کردیم از اونجایی که بابائی یک مدت تو فکر آکواریم بود و خیلی دوست داشت منم فرصت را [...]
نمی دونم چرا بعضی وقتها روز که بیدار می شی رو دنده بهونه گیری هستی و واقعا گاهی وقتها کلافم می کنی مثلا همین امروز مامان قدسی که می خواست بره (آخه چند روزه از مکه اومدن و خونه ما هستن ) من که خداحافظی کردم تو زدی زیر گریه که من خداحافظی تو رو [...]