نمی دونم چرا بعضی وقتها روز که بیدار می شی رو دنده بهونه گیری هستی و واقعا گاهی وقتها کلافم می کنی مثلا همین امروز مامان قدسی که می خواست بره (آخه چند روزه از مکه اومدن و خونه ما هستن ) من که خداحافظی کردم تو زدی زیر گریه که من خداحافظی تو رو ندیدم خلاصه اول صبحی اعصابمو خط خطی کردی البته خیلی به خودم فشار آوردم که دعوات نکنم چون می دونستم اگه دعوات کنم باز خودم بیشتر از همه غصه می خورم
هرجوری بود گذشت تا رسیدیم مهدکودک و باز مثل همه روزهای فرد بهونه که نمی خوام استخر برم و چشمهای درشت و سیاهت کاسه خون شدن واقعا گاهی اصلا نمی دونم باید چی کار کنم چه کاری برای تو خوبه چه کاری بد چه عکس العملی باید نشون بدم توی رفتار با تو سردرگم و کلافه می شم آخه جالب اینجاست که همیشه بعد از استخر کلی تعریف می کنی که خیلی بهت خوش گذشته و خوشحالی ولی این چه خوش گذشتنیه که قبلش اینقدر بی تابی
واقعا مادر بودن چه سخته
تازه اینها به کنار چند روز پیش که منصوره (کارگرمون) اونجا بود دخترش هم آورده بود که تقریبا همسن تو هست توی حیاط بودین که دیدم گریه کنان اومدی بالا و گفتی منصوره گفته جورابایی که بردی را بیار مال صدف بوده و تو گفتی باشه و حالا گریه می کردی که جورابها ماله خودمه و نمی خوام بدم واقعا هم ماله خودت بوده ولی اونجا نتونستی اینو بگی
کیانای من حقیقتا این رفتار تو منو دیونه می کنه و تو این حالتها عجیب دلم برات می سوزه و نگران می شم می ترسم از فردای تو می ترسم از روزی که تو با دنیا روبه رو بشی می ترسم از دنیای بی رحمی که به معومیت تو هم رحم نخواهد کرد دنیایی که گنجایش سادگی و مظلومیت تو را ندارد وقتی می بینم که اشک در چشمان تو حلقه می زند وقتی می بینم که تو گاهی آنقدر مظلوم هستی یا آنقدر مهربون که نمی تونی به کسی نه بگی پر از دلهره و ترس می شم آخه در دنیای امروز تو باید جسور و سخت باشی
واقعا مادر بودن چه حس غریبیه
خدایا تو کیانا را ساده و معصوم آفریدی پس نذار دنیا اونو آزرده کنه





