کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

دوستهای جدیدت

طلای مامان اصلا یادم رفت که برات بنویسم تو این مدت چی کارا کردی بابایی که قبل از رفتنش ۳ تا بچه دیگه هم برای من گذاشت و یکی هم تو با ۴ تا بچه شدم تنها ۲ تا جوجه کوچولو با ۱ خرگوش ناز و بلا برات خرید تا از تنهایی در بیای خیلی دوست شون داری ولی من بیچاره ازشون می ترسم با اینکه خیلی کوچولو و نازن ولی اصلا جرات ندارم بهشون انگشت بزنم حالا فکر کن من با ۴ بچه تنها که از ۳ تاشون هم می ترسم چه شود…

البته برای اینکه تو مثل من ترسو نشی زیاد به روی خودم نمی یارم ولی تو مدام ازم می پرسی مامان مگه ازشون می ترسی؟ منم هر دفعه یک بهانه می آرم که نه مثلا الان حوصله ندارم الان دوست ندارم یا… که تو نفهمی من می ترسم هر روز کلی باهاشون بازی می کنی براشون با کمک هم غذا می ذاریم این جوجه فسقلی ها ماشااله چه صدایی هم دارن یکسره در حال جیک جیک کردن هستند خرگوشت هم که حسابی بازیگوش شده خلاصه ماجراها داریم با این ۳ بچه و ترس من

با طراوت هم که کلی دوست شدی و یا اون می یاد اینجا یا تو می ری البته بیشتر تو خونشون می ری خوبه باز این آپارتمان نشینی یک حسن داشت الان هم نیم ساعت پیش هنوز از راه نرسیده بودیم اومد دنبالت تو هم از خدا خواسته پریدی تو خونشون منم تنهای تنهای شدم آخه فینگیلی نمی گی مامانت دلش کوچولوی زودی دلش برات تنگ میشه که تنهام میذاری

عیبی نداره تو خوشحال باش بخند بازی کن شیطونی کن منم خوشحال هستم دوست دارم جوجه کوچولوی من

راستی عکس بالا هم به زور ازت گرفتم با طراوت مشغول بازی بودی چون نمی خواستی ازت عکس بگیرم بداخلاق و عصبانی نشستی

.