عزیز مامان دیروز بابایی رفت مسافرت من وتو هم نبرد گفت دست و پاگیر می شین شما
البته خودمون هم نمی خواستیم بریم و گرنه حتما باهاش رفته بودیم
به هر حال دیشب کلی متن ادبی نوشتم ولی سیستم مشکل داشت و ذخیره نشد شانس بابایی بد بود!!
مهدی جون دلم برات خیلی تنگ شده با اینکه روزی چند بار با هم حرف میزنیم و از سایر تکنولوژی های ارتباطی نیز بهره می بریم ولی وقتی دوری
اصلا اینجا حال وهوای خوبی نیست وقتی فکر می کنم می بینم چه خوبه که با هم تو شرکت خودمون کار می کنیم همیشه کنار هم و باهم یادته اون اوایل یکی از آرزوهامون این بود که با هم کار کنیم و الان با هم و توی شرکت خودمون کار می کنیم چه لذت بخشه خداییش مگه نه؟
می گم چه خوبه که ما اینقدر زیاد همدیگر را دوست داریم برای همین هم هست که تو کار و زندگی موفق هستیم و سریع داریم پیشرفت می کنیم.تازه کیانا هم تو رو خیلی دوست داره امروز که ازش پرسیدم چقدر دلت برای بابایی تنگ شده گفت خیلی زیاد اندازه دست خودم و پای خودمو دست و پای همه آدما اینقد زیاد
الهی من قربون اون دست و پاهای کوچولوش بشم
تو آن جایی و من اینجا در این فکرم که تا چه حد دوستت دارم در این فکر که تا چه حد برایم باارزشی در این فکر که تا چه حد دلتنگ توام تو آنجایی و من اینجا روزها را پشت سر هم می گذرانم و آنچه مرا در گذراندن این دوران یاری می کند فکر به توست
خلاصه ما اینجا خیلی دلمون برات تنگ شده زودی کاراتو تموم کن و بیا پیشمون به قول کیانا هر چه سریعتر





