نقلکم قند عسلم کیانا جونم امروز نمی دونم چرا ولی خیلی زیاد دلم برات تنگ شده دارم کار می کنم تو شرکت ولی همش تو جلوی چشممی یاد حرفات می افتم که میگی یه عالمه خوابم می یاد می شه امروز غایب شم الهی من فدات شم کاش الان اینجا بودی تا فشارت میدادم و [...]
آرشیو برای فروردین, ۱۳۸۷
عزیزم متن شمال را که نتونستم کامل کامل کنم و از بازی ها وشیطونی های تو بنویسم حالا عکساشو میذارم تو آلبوم خودش میشه خاطره. فقط اینو میخواستم بگم روز قبل از شمال ۲۰ فروردین بود و برای بابایی تو شرکت کیک گرفته بودیم و کلی باز غافلگیرش کردیم البته چون خاله مهسا تصادف کرده [...]
عسلم تو این ۱۰ روز کلی ماجرا داشتیم که حتی وقت نکردم یک کوچولو چیزی برات بنویسم امروز کلی برات مینویسم اول از همه می خوام از شمال بگم چهارشنبه تا یکشنبه شمال بودیم چقدر خوش گذشت یکی از بهترین سفرهای شمال بود که تا حالا رفته بودیم جالبه با اینکه هوا تقریبا سرد بود [...]
عسلکم الان دارم از تو شرکت اینو برات می نویسم امروز یکم حالت بد بود فکر کنم یه کوچولو سرما خوردی الهی بمیرم که بازم با این حال مجبور شدی بری مهد دلم برات تنگ شده خیلی زیاد راستی دیشب بابا را سورپرایز کردیم براش تولد گرفتیم اونم خونه مامان طلی آخه منو که می [...]