کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

چه خوش گذشت …

عسلم تو این ۱۰ روز کلی ماجرا داشتیم که حتی وقت نکردم یک کوچولو چیزی برات بنویسم امروز کلی برات مینویسم اول از همه می خوام از شمال بگم چهارشنبه تا یکشنبه شمال بودیم چقدر خوش گذشت یکی از بهترین سفرهای شمال بود که تا حالا رفته بودیم جالبه با اینکه هوا تقریبا سرد بود و آبها یخ ولی خیلی عالی بود تمام لحظاتی که با ،بابا مهدی تو دریا آب بازی و توپ بازی می کردم و خیس آب می شدیم و تو کنار ساحل از روی موجها می پریدی و فرار می کردی یا وقتی سه تایی روی شنها می نشستیم و شن بازی می کردیم یا وقتی که بادبادک هوا می کردیم یا حتی وقتی شبها تاب بازی می کردیم اصلا ذره ای احساس سرما نمی کردم بودن تو و خنده های تو به من انرژی میداد و از گرمای عشق بابایی از اینکه می دیدم چقدر من و تو را دوست دارد و چه بی محابا و بی پروا برای شاد کردن ما تلاش می کند گرم می شدم در تمام لحظاتی که کنار هم می خندیدیم و بازی می کردیم من از خود رها می شدم از این دنیا فاصله می گرفتم و خود را در اوج خوشبختی می دیدم ، و البته آخر شبها هم که تو می خوابیدی من و بابایی یواشکی می رفتیم کنار ساحل و در تاریکی شب و آرامش صدای دریا دست در دست هم قدم می زدیم و در آن ثانیه ها ما فراتر از عشق عاشق هم بودیم ، تو این سفر بیشتر از قبل فهمیدم که من و بابایی عاشق هم هستیم خیلی ساده و بی ریا دور از هر گونه دروغ و فریبکاری و تظاهر عشقی آسمانی پاک و ملکوتی ما عاشق هم هستیم عاشق عاشق ما همدیگر را بیشتر از از اون چیزی که میشه تصور کرد دوست داریم

راستی اینو بگم ماشین و تا دم دریا بردیم خیلی کیف داد بعد موقع برگشت تو شنها گیر کرد کلی ماجرا داشتیم با دوست بابایی تا ماشین و درآوردن کلی خندیدم از دست این دوست بابایی

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم