الان بابا مهدی از زیر قران رد شد و بعد از ۵-۶ روز دوباره تهران رفت و من هنوز در بسته نشده بود که دلتنگش شدم این چند روز که بابا برگشته بود خیلی بهمون خوش گذشت البته تو الان شانس آوردی و طراوت اومد خونمون و الان گرم بازی هستی خونه پر شده از [...]
آرشیو برای بهمن, ۱۳۸۸
فسقلی مامان چند روزی می شد که قرار بود فرشته برات کادو بیاره منم که بیشتر وقتها در نقش فرشته هستم حسابی درگیربودم بابا مهدی هم که ۳-۴ روزی می شه نیست و رفته تهران برای همین وقت نمی کردم تا اینکه امروز نقشه کشیدم که پول بدم تا یک روز سر فرصت باهام بریم [...]
کیانا من ظهر تا فهمیدی داره برف می یاد انقدر خوشحال شدی و بالا و پایین پریدی که حد نداشت. برای همین امشب با اینکه هوا سرد بود و هنوز برف می یومد ولی رفتیم برف بازی موقع بیرون رفتن اینقدر خوشحال بودی که برای اینکه همه بفهمن بلند داد می زدی آخ جون داریم [...]
امروز می خوام بی هیچ تیترو واژه خاصی خیلی ساده و خودمونی از تو و خصوصیت های تو از تو و گذروندن روزهات بنویسم. صبحها معمولا ساعت ۸و نیم بیدار می شیم تا تو رو بیدار می کنیم و حاضر می شی و حرکت می کنیم ساعت از ۹و نیم هم می گذره و مربیت [...]