دیشب تا ساعت ۳ نصف شب داشتیم این سریال ۲۴ را نگاه می کردیم لعنتی آدم میخکوب می شه با خودم گفتم دیگه نگاه نمی کنم اما می دونم تا تموم نشه نمی تونم ازش بگذرم خلاصه صبح خواب موندم جالب اینجاست که تو هم بیدار نشده بودی امروز برای آقای نائینی هم می خواستیم [...]
آرشیو برای بهمن, ۱۳۸۸
دیروز والنتاین بود و توی وروجک می گفتی مامان من عشق کی ام؟ کی برام کادو می گیره عشق من معلومه که تو برای همیشه عشق من و بابا مهدی هستی و همه زندگی ما هستی و خواهی بود عشقم دوستت دارم و عاشقتم برای همیشه راستی برای بابا یک کاردستی خوشگل درست کردی و [...]
کیانای کوچولوی من دیشب رفتیم سرزمین عجایب کلی بازی کردی و بهت خوش گذشت کلی هم اسباب بازی های شوخی و ترسناک خریدیم که والنتاین بقیه را بترسونیم وقتی داشتیم برمی گشتیم گفتی مامان دلم درد می کنه و من باز هم شاید کمی سرسری فکر کردم به خاطر گشنگی است برگشتیم شام خوردیم و [...]
بابا مهدی صبح رسید تمام دیشب رانندگی می کرده و الان هم خوابیده ایندفعه نمی دونم چرا تو همش شب که می شد می ترسیدی و می گفتی مامان دزد داره می یاد خونمون منم کلی برات داستان و شعرتعریف می کردم که آقا پلیسه بیداره واصلا امکان نداره دزد بتونه بیاد خونمون اما دیشب [...]