کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

آهای آهای دزده

بابا مهدی صبح رسید تمام دیشب رانندگی می کرده و الان هم خوابیده ایندفعه نمی دونم چرا تو همش شب که می شد می ترسیدی و می گفتی مامان دزد داره می یاد خونمون منم کلی برات داستان و شعرتعریف می کردم که آقا پلیسه بیداره واصلا امکان نداره دزد بتونه بیاد خونمون اما دیشب با اینکه کلی قصه برات تعریف کردم می گفتی مامان آخه ما قوی نیستیم بازم دزد شاید بیاد خلاصه آخر دیدم عروسکاتو جمع کردی برای همشون جانماز پهن کردی و گفتی الان همه دعا می کنیم که دزد نتونه بیاد خنده دار اینجا بود داشتم تلفنی با بابا مهدی صحبت می کردم یکدفه مثل فنر پریدی توی بغلم گفتم چی شد گفتی آخه مثل شیطونا خندیدی من ترسیدم

خلاصه دیشب کلی بیدار بودی و فکرو خیال های بچه گانه می کردی تازه کلی هم شیطونی و فضولی کردی از بالای کمدای توی اتاق کلی از خاطرات خاک گرفته قدیمی من و بابایی را پیدا کردی من کلی ذوق شده بودم باهاشون رفتم به سالها پیش ….

فقط می تونم بگم خدایا سپاس برای اینهمه بخشندگی و مهربونی بر بنده گناهکارت خدایا دوستت دارم

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم