کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

آرشیو برای دی, ۱۳۸۸

خداحافظ کودکی

Comments Off

دیشب بالاخره به قولی که بهت داده بودیم عمل کردیم و برات توی خونه تولد گرفتیم تمام دوستای مهدکودکت هم دعوت کرده بودیم از چند روز قبلش که مشغول تدارکات برای تولدت بودیم خیلی خوشحال و ذوق کرده بودی و همش می گفتی باورم نمی شه که دوستام می خوان بیان خونمون موقع کارت دعوت [...]




قشنگ من

Comments Off

دیشب مهمونی داشتیم دهمین سالگرد نامزدی من و بابا، خیلی خوش گذشت من از اول هفته مشغول تدارکات بودم توی این مدت مجبور بودم به تو و بابایی خیلی دروغ ها بگم تا ماجرا لو نره موقع کادو خریدن با خاله مهسا و تو رفته بودیم برای اینکه تو سوتی ندی و بابا نفهمه گفتیم [...]




راز کیانا کوچولو….

Comments Off

الان که دارم مطلب می نویسم ساعت حدود ۳ بامداد هست. کیانا عسلی امروز رازداری رو به من به معنای واقعی نشون داد. نشون داد که دیگه بزرگ شده و میتونه مسئولیت قبول کنه و خوشحالم از اینکه این حس رو درحالی دارم که امشب جشن دهمین سالگرد ازدواجمون رو گرفتیم. الته بگذریم از اینکه [...]