دیشب بالاخره به قولی که بهت داده بودیم عمل کردیم و برات توی خونه تولد گرفتیم تمام دوستای مهدکودکت هم دعوت کرده بودیم از چند روز قبلش که مشغول تدارکات برای تولدت بودیم خیلی خوشحال و ذوق کرده بودی و همش می گفتی باورم نمی شه که دوستام می خوان بیان خونمون موقع کارت دعوت [...]
آرشیو برای دی, ۱۳۸۸
دیشب مهمونی داشتیم دهمین سالگرد نامزدی من و بابا، خیلی خوش گذشت من از اول هفته مشغول تدارکات بودم توی این مدت مجبور بودم به تو و بابایی خیلی دروغ ها بگم تا ماجرا لو نره موقع کادو خریدن با خاله مهسا و تو رفته بودیم برای اینکه تو سوتی ندی و بابا نفهمه گفتیم [...]
الان که دارم مطلب می نویسم ساعت حدود ۳ بامداد هست. کیانا عسلی امروز رازداری رو به من به معنای واقعی نشون داد. نشون داد که دیگه بزرگ شده و میتونه مسئولیت قبول کنه و خوشحالم از اینکه این حس رو درحالی دارم که امشب جشن دهمین سالگرد ازدواجمون رو گرفتیم. الته بگذریم از اینکه [...]