الان که دارم مطلب می نویسم ساعت حدود ۳ بامداد هست.
کیانا عسلی امروز رازداری رو به من به معنای واقعی نشون داد. نشون داد که دیگه بزرگ شده و میتونه مسئولیت قبول کنه و خوشحالم از اینکه این حس رو درحالی دارم که امشب جشن دهمین سالگرد ازدواجمون رو گرفتیم. الته بگذریم از اینکه من فراموش کرده بوده و کیانا رازدار من و مامانش همه چیزو تدارک دیده بودن!
بله ۱۰ سال پیش مثل چنین روزی با هم عهدی رو بستیم که من هرگاه فرصتی رو با خدای خودم میبینم سعی می کنم که اول از همه به خاطر این ازدواج شاکر او باشم! و دوم اینکه واقعا خوشحالم از اینکه چنین زندگی دارم.
امروز رو من غافلگیر شدم و البته یه مشکل هم توی شرکت بود که تا عصر هم اونجا درگیر بودم اما ناراحت نیستم از اینکه نتونستم برای اولین و آخرین عشم حتی یک شاخه گل بگیرم چرا که
اولا تو اینقدر بزرگ هستی که با این کوتاهی من ناراحت نمیشی!
ثانیا ایشالا منم تو برنامه هام یه Surprise خفن میزارم!
الان دوتائیتون خوابید و منم بعد از ورود به اتاق خواب یادم اومد که خبر نزدم (دوباره برگشتم!) واسه همین منم خیلی خوابم گرفته!
خدایا بازهم تورو به خاطر همه نعماتی که به من دادی شاکرم و امیدوارم هیچگاه منرو به حال خودم رها نکنی….





