کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

خداحافظ کودکی

دیشب بالاخره به قولی که بهت داده بودیم عمل کردیم و برات توی خونه تولد گرفتیم تمام دوستای مهدکودکت هم دعوت کرده بودیم از چند روز قبلش که مشغول تدارکات برای تولدت بودیم خیلی خوشحال و ذوق کرده بودی و همش می گفتی باورم نمی شه که دوستام می خوان بیان خونمون موقع کارت دعوت گرفتن و نوشتن اسم دوستات ، موقعه شرشره خریدن، موقع انتخاب کیک و موقع خریدن هدیه برای دوستات توی چشمای سیاهت برق شادی بود که ما را هم به وجد می آورد فقط اینکه موقعی که داشتیم با خوشحالی با خاله مهسا خونه را تزئین می کردیم و بادکنکها را باد می کردیم یکی از بادکنک ها ترکید و جنابعالی حدود ۲ ساعتی داشتی گریه می کردی فکر کن چند ساعت بیشتر تا اومدن فیلمبردار نمونده بود و هنوز کلی کار داشتم و تو هم ساکت نمی شدی هر چی با آرامش سعی در ساکت کردنت داشتم اصلا فایده نداشت خلاصه یک اعصاب خوردی اساسی قبل از مهمونی داشتیم ، به هر جهت ساکت شدی و با جشمهای قرمز و ورم کرده لباس پوشیدی و منتظر اومدن مهمونا بودی من با دلشوره مشغول انجام کارها شدم و تو با خوشحالی می گفتی کی می یان کی شروع می شه و دیگه همه چیز را فراموش کرده بودی….
فیلمبردار اومد عکس و فیلم تکی ازت گفت و مهمونها هم که حدود ۳۰ نفری می شدن یکی یکی می اومدن هر زنگی که به صدا در می اومد جیغ خوشحالی تو توی فضا می پیچید دوستات حدود ۱۲ نفری می شدن که اومده بودن کلی رقصیدین و شادی کردین کیک تولدت خیلی قشنگ بود یک نی نی کوچولوی پستونکی خوابیده امسال آخرین سالی هست که توی مهدکودکی و با فوت کردن این کوچولو کودکی خودت را فوت کردی و از سال دیگه مدرسه ای می شی
موقع باز کردن کادوهات دوستات همش می گفتن خوش به حالت کیانا از بین کادوها کادوی خاله مهشید را گفتی اول از همه دوست داری کادو بابا مهدی هم خیلی دوست داشتی از این پایه ها میکروفون بود که باهاش کلی آواز می خونی وقتی دنبال دوستات می اومدن می گفتی خدانگهدار شدی برو دیگه آخرین دوستت هم هلیا بود که همه رفته بودن و دنبال اون نیومده بودن تو می گفتی هلیا تو چرا اینقدر دیر خدانگهدار می شی
دوستات همه رفتن و باز توی جمع خانوادگی خودمون دوباره تولد بازی کردیم و همه که رفتن تقریبا تا ساعت ۲ بیدار بودی و با تک تک کادوهات بازی می کردی
شب خوبی بود و خوش گذشت دوستات همشون اولین باری بود که توی مهمونی تنهایی شرکت می کردن و مطمئنم که برای همه این شب یک خاطره خوب شد.

کوچولوی من بازم تولدت مبارک و بدون تو برای من همیشه همین کوچولوی لوس خودم هستی و هر چی هم اذیت کنی بازم دوستت دارم و بهترین روزها و ثانیه ها را برات آرزو دارم

 

تهمینه- هدیه- بهار- شهریار-تینا-آرام- آرزو- هلیا

آخر شب مشغول بازی با کادوی خاله مهشید

.