کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

قشنگ من

دیشب مهمونی داشتیم دهمین سالگرد نامزدی من و بابا، خیلی خوش گذشت من از اول هفته مشغول تدارکات بودم توی این مدت مجبور بودم به تو و بابایی خیلی دروغ ها بگم تا ماجرا لو نره موقع کادو خریدن با خاله مهسا و تو رفته بودیم برای اینکه تو سوتی ندی و بابا نفهمه گفتیم خاله مهسا می خواد چیزی بخره برای مهمونی که شب همه می خوان بیان دروغ دیگه را گفتم تا بابا نفهمه و خلاصه برای هر چیزیک داستانی ساختم اما عصر احساس کردم توی وروجک دیگه داری مشکوک می شی مجبور شدم که بهت ماجرا را توضیح بدم و بگم سالگرد ازدواج من وبابایی است اما برای اینکه می خوایم بابا غافلگیر بشه نباید بهش چیزی بگی و تو می گفتی حالا چرا می خوای اصلا غافلگیر بشه منم گفتم برای اینکه اینجوری بیشتر خوشحال می شه خلاصه کلی سفارش کردم اما عصر به محض اینکه بابا اومد گفتی بابا می دونی امروز چه روزیه من که کلی زحمت کشیده بودم داشتم سکته می زدم گفتم لو رفتم دیگه بابا گفت نه چه روزی بعد تو گفتی نمیشه بگم آخه رازه دیگه من سریع صدات زدم تا بابا سوال نپرسه و کلی بهت جواب یاد دادم که اگه بابا چیزه دیگه پرسید چه جوری جواب بدی، سریع به بقیه هم زنگ زدم گفتم خودشونو برسونن تا ماجرا لو نرفته و خوشبختانه سوپرایز با موفقیت انجام شد

اتفاق قشنگه دیگه ای هم که افتاد این بود که برام یک گل رز مصنوعی پیدا کرده بودی و کلی بهش عطر زدی بودی و بهم کادو دادی

بابا معمولا از بس درگیر کارها است مناسبتها را از یاد می بره اما من هیچ وقت از این موضوع ناراحت نمیشم بر عکس خوشحالم هستم چون من عاشق سوپرایز کردن و غافلگیر کردن بابا هستم اما….کیانای من معمولا هر سال را تنها جشن می گرفتیم امسال به نظر من باید متفاوت تر برگزار می شد آخه ۱۰ سال از بهترین خاطره آشنایی ما می گذشت و دیشب هم حسابی خوش گذشت

من خیلی خوشحالم چون احساس می کنم دیگه داری بزرگ می شی داری می شی مثل یک دوست رازدار برای مامانی

قشنگم دوستت دارم

.