دیشب تا ساعت ۳ نصف شب داشتیم این سریال ۲۴ را نگاه می کردیم لعنتی آدم میخکوب می شه با خودم گفتم دیگه نگاه نمی کنم اما می دونم تا تموم نشه نمی تونم ازش بگذرم
خلاصه صبح خواب موندم جالب اینجاست که تو هم بیدار نشده بودی امروز برای آقای نائینی هم می خواستیم تولد بگیریم بعد قرار بود تو هم بیای اما صبح هنوز بلند نشده شروع کردی به بهونه گیری که چرا شطرنج کادو نکردی چرا دیروز جامدادی نگرفتی تازگی ها عادت کردی اگه دوستات یک چیزی بیارن تو هم هوس می کنی حتما برات بخرم چند روز پیش که می گفتی بهار یک اسب قشنگ صورتی آورده بود اینقدر قشنگ بود که من دوست داشتم بهار باشم می گم تو که ۲ تا اسب داری می گی ماله اون آخه خوشگلتر بود دیشب هم گیر داده بودی جامدادی بگیر گفتم باز کی جامدادی آورده بود گفتی فلانی گفتم خوب تو ۵-۶ تا جامدادی داری ببر گفتی نه اونا رو دوست ندارم منم گفتم خوب پس اونا رو بده به من که به بچه هایی که جامدادی ندارن بدم برای تو از اینا بگیرم راضی نشدی منم این بار با سرسختی گفتم نه صبحم دوباره سر همین موضوع شروع به بحث کردی منم همون حرف دیشب را تکرار کردم گفتم یا اینجوری یا باشه حالا اگه دختر خوبی باشی بعدا می خرم تو هم گفتی باشه منم اصلا نمی یام شرکت فکر می کردم داری لجبازی می کنی گفتم چرا گفتی می خوام اتاقمو مرتب کنم گفتم باشه بعدا هر کاری یک وقتی داره الان بریم برگشتی گفتی نه نمی یام منم حاضر شدم خداحافظی کردم گفتم الان پشیمون می شی اما نشدی منم ناچار گفتم نمی شه تنها باشی حاضر شو بریم خونه مامان طلی اونجا رسیدیم بغلم کردی بوسم کردی می گم چرا بوسم می کنی گفتی آخه دوست دارم گفتم پس چرا اذیتم می کنی گفتی آخه دوست ندارم بیام شرکت اونجا می گن برقصم منم دوست ندارم تو شرکت برقصم گفتم خوب تو که نرقصیدی تابه حال گفتی خوب دوست ندارم بیام
راستش عذاب وجدان گرفتم گفتم چون من دوست داشتم بیام اینقدر اصرار کردم و فکر می کردم برای جامدادی داری لجبازی می کنی و باز هزار فکرو خیال مادرانه دیگر….
توی شرکت حسابی جات خالی بود احساس کمبود می کردم اما باید عادت کنم دیگه داری بزرگ می شی و باید خیلی جاها خودت تصمیم بگیری ولی دست خودم نیست خوشی های من بی تو بی معناست
تا ساعت ۵-۶ شرکت بودم بعد اومدم دنبالت توی ماشین ازم معذرت خواهی کردی گفتی مامان برای کارای صبحم ببخشید عاشققققققققتم کیانای من
راستش می خواستم تیتر این پست را بذارم یک روز بد ، آخه کارهام خیلی زیاد بود وقت کم داشتم ، سرم درد می کرد اعصابم از ماجرای صبح خورد بود و…. اما دیدم نه خداییش می شه ناشکری اگه کارام اونقدر زیاده که وقتم کم می یارم باید خدا رو شکر کنم چون خیلی ها هستن دنباله کارن یا خیلی ها کار دارن درآمد ندارن یا کار دارن درآمدم دارن اما زندگی بی برکتی دارن پس باید برای این کار زیاد پربرکت واقعا سپاسگذار بود یا برای دردسرهای کیانا ویژگی بچه همینه باید برای داشتن کیانا سلامتی کیانا روزی ۱۰۰۰۰۰۰۰۰بار شکر کرد پس امروز یک روزه خوب و پربار و پرمشغله برای من بود خدایا مرسی برای امروز و روزهای دیگم





