فسقلی مامان چند روزی می شد که قرار بود فرشته برات کادو بیاره منم که بیشتر وقتها در نقش فرشته هستم حسابی درگیربودم بابا مهدی هم که ۳-۴ روزی می شه نیست و رفته تهران برای همین وقت نمی کردم تا اینکه امروز نقشه کشیدم که پول بدم تا یک روز سر فرصت باهام بریم و برات چیزی بخرم
یک نامه با پول گذاشتم توی پاکت و گفتم امروز پستچی این نامه را برای تو آورده شرکت ، کوچولوی ساده من چه راحت باور کردی وکلی خوشحال شدی و وقتی باز کردی نامه را خوندم و خوشحال شدی وقتی پول ها رو دیدی تعجب کردی و گفتی مامان مگه فرشته هم از این پول ها داره وکلی سوالهای دیگه که من با هزار داستان سرایی مجبور شدم برات طوری که شک نکنی توضیح بدم حالا قراره فردا شب یا پس فردا بریم خرید….
امشب هم که با خاله مهشید و مامان طلی رفته بودیم هپی استار و طبق اکثر هپی استارها آخرش با یکی دعوات شد و گریه کردی البته تقصیر پسره بود روی سرسره بودی که یک پسری سرتو هل داد و تو هم زدی زیر گریه ….
شی هم که اومدیم خونه موبایل بابا مهدی را گرفتی که باهاش حرف بزنی که جواب نداد و کلی بهونه گیری کردی و من بیچاره هم جریمه کردی تا ۳ تا کتاب برات بخونم
الان تو آرام و راحت خوابیدی درست مثل فرشته ها و من هم تنها……..





