خدایا خداوندا تو بزرگی و من کوچک تو بخشنده ای و من ناسپاس تو راهی و من گمراه تو رحیمی تو رحمانی تو دوستی تو رفیقی تو پناهی تو صبوری تو بخشنده ای و من بنده گناهکار توام… من همون بنده ناسپاسی هستم که در روزهای بی دغدغه خود در لحظه های آرام خود بعضا [...]
آرشیو برای شهریور, ۱۳۸۷
کیانا جون جونی از آخرین نوشته تو اتفاق های زیادی افتاد که اصلا فرصت نکردم بنویسمشون مثلا نی نی عمو مجید بدنیا اومد و ما برای مراسم تا بیرجند رفتیم و چه مسافرتی هم شد ماشین بابایی که فهمیده بود می خواهیم اونجا جاش بذاریم تو راه برامون کلی خاطره ساخت که هیچ وقت فراموشش [...]
کیانا خانم گل اگه گفتی این عکس کنار عکس چیه؟ تا تو یکم فکر کنی من برات از دیروز بنویسم… بابا مهدی جمعه آخر شب اومد ولی شما خواب بودین و صبح که بیدار شدی کلی خوشحال و ذوق زده شده بودی به اندازه یک دنیا توی دل کوچولوت حرف داشتی تا برای بابایی تعریف [...]