چند روز پیش دوستت نقاشی برای تو کشیده بود و اسم خودش هم زیر اون نوشته بود وقتی نقاشی را بهم نشون دادی احساس بدی پیدا کردم احساس اینکه به تو و رشد تو توجهی ندارم احساس کردم در انجام وظیفه هایم نسبت به تو کوتاهی کردم و خلاصه با خودم تصمیم گرفتم (البته این حس جدیدی برای من مادر نبوده و نیست و تصمیم جدیدی هم نبوده)که برای تو بهترین اگر که نیستم کمی بهتر باشم
می دونی کیانا جون من و بابایی خیلی درگیر کارهامون هستیم و خداییش وقت زیادی را صرف یادگیری و آموزش به تو نمی کنیم البته گاهی با خودم می گم که لزومی هم نداره تو هنوز فرصت برای یادگیری داری چرا من عجله داشته باشم که تو زودتر بنویسی و بخوانی یا…
وفکر می کنم باید به تو چیزهای دیگری جدا از این آموزشهای عادی روزمره را یاد بدهم چون استعداد تو بیش از اینهاست..
خلاصه من رو تخته برای تو کیانا را به فارسی و انگلیسی نوشتم و امروز دیدم که تو بدون نگاه کردن کیانا را به هر دو صورت نوشتی
الهی من قربون تو و اون دستهای کوچولوی تو بشم

کیانای من دوستت دارم تو را که حضورت تعریف تازه ای از شادی و عشق را در لحظه های من نمایان کرد دوستت دارم تو را که دنیای من را لبریز از رویاهای سبز و سرخ کردی دوستت دارم تو را که به وسعت لبخند معصومانه ات من را هر ثانیه خوشبخت تر می کنی





