بالاخره اولین نوشته خودم رو شروع کردم…
میدونی واقعا از اینکه اینقدر دیر شروع کردم خیلی ناراحت بودم و حتی این ناراحتی و گذشت زمان باعث می شد که شروع اولین پست برام خیلی سخت تر بشه اما شروع کردم
البته اینو بگم که واسه دلگرمی خودم و اینکه از نگهداری اطلاعات سایت تو مطمئن باشم، امشب قبل از ارسال اولین پست اومدم و سایتتو کامل به سرور ایران (مشهد) شرکت منتقل کردم. دیگه خیالم از بابت اطلاعاتش تقریبا راحته…
خوب حالا اینم یه انرژی مثبتی بود که تونستم قوی بشمو تا باز برام سخت تر نشده، اولین ارسال خبر (پست خودمون) رو بزارم.
البته می دونم که توی مطلب نوشتن اصلا به پای مامان مریم نمی رسم اما خوبه که بدونی چقدر خوشحالم از اینکه بابای تو پدرسوخته هستم
الان ماه رمضونه و تقریبا میشه گفت از صبح تا دم افطار نمی بینمت و همین حال و هوا هم باعث شده که بعد از افطار هم خسته باشم و زود بخوابم اما سعی می کنم هرطوری شده حتی با بازهای خطری یه جوری با تو وروجک ورجه وورجه کنم
راستی امروز عصر یه حرکت جدید و قشنگ از ژیمناستیکت یاد گرفته بودی که داشتی برام ازش تعریف می کردی… می گفتی بابا خانم مربیم گفته موقع انجام حرکت پاهامو رو هوا به هم بچسبونم حالا ببین منو چه قسنگ بلدم؟ دیدی؟
فک کنم واسه شروع خیلی پرحرفی کردم اما مطمئن باش که سعی می کنم از این به بعد واست پست زیاد بدم…
راستی همینجا هم از زحمتهای مامان مریم که اینقدر بابت آموزش صحیح و درستت تلاش می کشه خیلی خیلی ممنونم….





