کیانا جون جونی از آخرین نوشته تو اتفاق های زیادی افتاد که اصلا فرصت نکردم بنویسمشون مثلا نی نی عمو مجید بدنیا اومد و ما برای مراسم تا بیرجند رفتیم و چه مسافرتی هم شد ماشین بابایی که فهمیده بود می خواهیم اونجا جاش بذاریم تو راه برامون کلی خاطره ساخت که هیچ وقت فراموشش نکنیم می دونی عزیزم این ماشین را وقتی تو بدنیا اومدی خریدیم و تو خیلی دوستش داری وقتی فهمیدی می خواهیم بفروشیمش کلی گریه کردی و ناراحت شدی تازه ده بیست سی چهل کردی و به ماشین من افتاد یعنی این که ماشین منو بفروشیم، ولی خلاصه راضیت کردیم که اجازه بدی و ماشین قراضه بابایی را بفروشیم تا به جاش برات یک ماشین خوشگل تر بخریم خلاصه بیرجند رفتن ما به جای ۵ ساعت ۱۵ ساعت طول کشید که اگه وقت بشه چند تا عکس از تو راه را می ذارم
بعد از بیرجند هم باز بابایی براش کاری پیش اومد و ۳ روز ما را تنها گذاشت و تهران رفت…
بیرجند رفتن دیدن مانی کوچولو ، یا دیدن بزرگ شدن سینا فنچولک که دیگه به قول تو داره بزرگ می شه دندون در آوردن هاش اینکه چه طوری تلاش می کنه روی پاهای خودش بلند شه و واسته منو با خود می بره به ۵ سال پیش زمانی که تو اومدی به ۴ سال پیش زمانی که واستادی به ۳ سال پیش زمانی که اولین کلمه را گفتی و….خلاصه کیانا من دیگه تا تولد ۵ سالگی تو چیزی نمانده و من برای رسیدن این روز لحظه شماری می کنم عشق من دیگه اونقدر بزرگ شدی که من با وجود تو احساس تنهایی نمی کنم احساس ترس نمی کنم احساس غم نمی کنم من با تو هر روز عاشق تر می شوم عاشق تو عاشق بابایی عاشق زندگی و عاشق تمام کسانی که دارم
از الان تو اگه بخوام بگم اینه که به سی دی نگاه کرن علاقه زیادی داری ما نوبتی کردیم یعنی یک روز تو هر فیلمی خواستی ببینی یک روز من یک روز بابایی ولی توی شیطون همیشه یک فکر خوب برای جا زدن و کلک زدن من و بابایی داری تا هر روز فیلم خودت و ببینی
دیگه اینکه بلد شدی با خودت تنهایی بازی کنی مثلا ظهر ها که معمولا من و بابا خوابالو می خوابیم تو برای خودت تنهایی بازی می کنی و البته بعد از این ۱ ساعت تنهایی بازی کردن تو خونه واقعا تماشاییه و به اندازه ۱ روز برای ما کار ایجاد می کنی
یک چیز جالبه دیگه هم اینه که تو بعضی از کلمات را هنوز نمی تونه خوب بگی و بعضی ها به ما گفتن که مثلا تو را ببریم فلان جا که باهات تمرین کنن ولی بابایی می گه نه من دوست دارم همین جوری صحبت کنه تازه بابا مسعودم می گه از بس لوسی عادت کردی اینجوری حرف بزنی در هر صورت منم این بچه گانه حرف زدن تو را دوست دارم مثلا به جای کیه میگی دیه، به جای شیر می گی سیر به جای قلقلک می گی گلگلک و…ما هم عجله ای برای بزرگونه صحبت کردن تو ندارم همه چیز را به موقع خودت خوب یاد میگیری مثل همین ژیمناستیک که تا الان پیشرفت خیلی خوبی هم داشتی
خلاصه کیانای گل مامان تو داری ۵ ساله می شی و دوست دارم باور کنی که با تو زندگی برای من و بابایی زیباست دوست دارم باور کنی که تو بهترین ملودی دنیای ما هستی دوست دارم باور کنی که تو امید ما برای تلاش هستی دوست دارم باور کنی که تو روشنایی دل ما هستی دوست دارم باور کنی که تو ترجمان یک آرزو یک نفس یک آسمان هستی تو خود خود عشق هستی
دوستت داریم





