کیانا جونم امروز نرفتم شرکت می خوام تمام امروز فقط فقط برای تو باشم با تو باشم به خاطر تو باشم می خوام امروز همه جا که دوست داری ببرمت و کلی بهت خوش بگذرونم به خدا خودم هم خسته شدم از کارها، خسته خسته ام ، اما می خوام امروز با نیروی عشق تو [...]
آرشیو برای شهریور, ۱۳۸۷
کیانا کوچول موچولوی من زمان چقدر برق آسا گذشته و می گذرد دیشب که مهمون داشتیم و فیلم بدنیا اومدنت را داشتیم می دیدیم تموم لحظه های اون روز جلوی چشمم اومد همه حس و حالها دقیقا یادم بود انگار همین دیروز بود …. شب قبل از بدنیا اومدن با بابا مهدی توی بیمارستان بودیم [...]
بالاخره اولین نوشته خودم رو شروع کردم… میدونی واقعا از اینکه اینقدر دیر شروع کردم خیلی ناراحت بودم و حتی این ناراحتی و گذشت زمان باعث می شد که شروع اولین پست برام خیلی سخت تر بشه اما شروع کردم البته اینو بگم که واسه دلگرمی خودم و اینکه از نگهداری اطلاعات سایت تو مطمئن [...]
چند روز پیش دوستت نقاشی برای تو کشیده بود و اسم خودش هم زیر اون نوشته بود وقتی نقاشی را بهم نشون دادی احساس بدی پیدا کردم احساس اینکه به تو و رشد تو توجهی ندارم احساس کردم در انجام وظیفه هایم نسبت به تو کوتاهی کردم و خلاصه با خودم تصمیم گرفتم (البته این [...]