کیانا جونی مامان تو این مدت که باز وقت نشد بیام برات چیزی بنویسم خیلی اتفاقات زیادی افتاد البته الان نمی تونم برات بنویسم حالا تو پست بعدی سعی میکنم چندتاشو بنویسم می دونی الان اتفاقی را شنیدم که یک باره تنم لزرید می دونی چندین سال پیش برای من اتفاقاتی افتاد که طی اون [...]
آرشیو برای مهر, ۱۳۸۷
پیشی کوچولوی من دیگه ترم جدید مهدکودکت شروع شده و تو وارد پیش دبستانی ۱ شدی گرچه تو تمام تابستون هم مجبور بودی و مهد می رفتی ولی در حقیقت سال جدید مهدکودک تازه شروع شده لباس فرم امسالت خیلی خوشگلتر از پارسال شده اونم با رنگ صورتی که تو دوست داری دیروز هم دکتر [...]
کوچولوی مظلوم من امشب دل درد شده بودی من خیلی ترسیده بودم می دونی وقتی یک کاریت می شه من خیلی زود دست و پای خودمو گم می کنم البته به خیر گذشت و الان خوابیدی ولی حتما فردا می برمت دکتر دلم برات خیلی می سوزه آخه چرا اینقدر مظلومی مثل بچه های دیگه [...]