کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

آرشیو برای خرداد, ۱۳۸۷

خاله مهسا و دایی ابوالفضل عزیز

بدون نظر

الان تازه رسیدیم خونه البته تو توی ماشین خوابیدی و بابایی رفتی من فعلا تنهام و دلم نیومد که این موضوع را ننویسم امروز خاله مهسا و دایی ابولفضل یک جعبه پر از چیزهای قشنگ برات خریده بودن و بهت دادن کلی ذوق زده شدی و با اشتیاق و کنجکاوی فراوان تمام چیزهاشو یکی یکی [...]




گل کوچک خونه ما

بدون نظر

الهی من قربونت بشم امشب جشن آخر سال مهدکودکت است دیشب با بابایی رفتیم برات یک لباس محلی خیییییییییییییییللللللللللللللی خوشگل گرفتیم اینقدر ناز می شدی تو این لباس که نگو من که بی صبرانه منتظرم که زودتر جشنت بشه و هم نقشت هم شعراتو ببینم و وواقعا چقدر لذت بخش است این لحظات برای من [...]




کوچولوی ناز

بدون نظر

سلام قند عسلم امروز بالاخره غایب شدی و مهدکودک نرفتی از چند روز همش داری می گی مامان پس کی غایب بشم منم چون تو شرکت کارام زیاد بود می گفتم بعدا البته خودت هم برای جشن پایان سال تون کلی تمرین داشتی که نباید غایب می شدی ولی دیگه دیشب دیدم ظاهرا خیلی دوست [...]




عشق رویایی من دوستت دارم

Comments Off

عزیز مامان الان خوابی و من فرصت را برای نوشتن دارم نوشتن از تو از خوبی هایت از عشقت از سادگی کودکانه ات از تنهایی های بچه گانه ات از وقتی ۲ ساله شدی تو را مهدکودک گذاشتم نمی دونم دقیقا برای چی بود شاید خودخواهی در وجود من بود که راه گریزی از آن [...]