کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

گل کوچک خونه ما

الهی من قربونت بشم امشب جشن آخر سال مهدکودکت است دیشب با بابایی رفتیم برات یک لباس محلی خیییییییییییییییللللللللللللللی خوشگل گرفتیم اینقدر ناز می شدی تو این لباس که نگو من که بی صبرانه منتظرم که زودتر جشنت بشه و هم نقشت هم شعراتو ببینم و وواقعا چقدر لذت بخش است این لحظات برای من و بابایی می بینیم که تو واقعا بزرگ وشیرین شدی حتما ازت کلی عکس می گیرم و تو متن بعدی ات می زارم با عکس های جشن پارسال چون عکس ها و لباس پارسالت هم خیلی جیگر بود

راستی دیشب رفتیم شام بیرون هوا سرد شده بود ما هم تو محوطه بیرون نشسته بودیم تو هم داشتی از سرما می لرزیدی که مجبور شدیم کت بابایی را در بیاریم و تن توی وروجک کنیم خیلی با مزه و خنده دار شدی بودی ولی حیف که نمی زاری ازت عکس بگیریم …

من موندم با این اخلاق تو چیکار کنم آخه چرا نمی ذاری از قشنگترین لحظاتمون خاطره داشته باشیم

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم