چند روز پیش نقاشی تو باعث شد بار دیگر به یاد بیارم که تو داری بزرگ میشی داری قد می کشی و بی نیازتر از روز قبل می شی یک نقاشی خوشگل کشیده بودی و بعد بهم نشون دادی و گفتی مامان ببین نوشتم کیانا (نقاشی پایین صفحه) و من کلی تعجب کردم که تو [...]
آرشیو برای فروردین, ۱۳۸۷
دیروز از صبح زود (البته یعنی ساعت ۹ صبح)تا آخر شب ۲ خانوادگی رفته بودیم ۱۳بدر سوزن دره و جز یک مورد که همگی داشتن از ترس می مردن خوش گذشت اون یک مورد هم گم شدن توی شیطون بود البته گم نشده بودی ما فکر کردیم گم شدی میدونی قضیه چی بود این که [...]
عزیز من همیشه فکر می کردم وقتی سایتت را شروع کنم هر روز چند بار برات از تو خودم و بابایی می نویسم ولی ظاهرا فعلا هر ۲-۳ روز هم یکبار به زور فرصت نوشتن پیدا می کنم تو این چند روز خیلی خیلی بهمون خوش گذشت بابایی کلی جاهای جدید و قشنگ ما رو [...]
عروسک من کیانای من امروز کلی ازت چیزی پرسیدم از علایق و چیزایی که دوست داری ولی می دونم که حتی اگر فردا دوباره از تو بپرسم کلی جوابت با این جوابا فرق می کنه بر عکس ما بزرگترها که وقتی به یک چیزی دل می بندیم تا ابد همون هست حالا برات می نویسم [...]