دیروز از صبح زود (البته یعنی ساعت ۹ صبح)تا آخر شب ۲ خانوادگی رفته بودیم ۱۳بدر سوزن دره و جز یک مورد که همگی داشتن از ترس می مردن خوش گذشت اون یک مورد هم گم شدن توی شیطون بود البته گم نشده بودی ما فکر کردیم گم شدی میدونی قضیه چی بود این که همه برای خودمون لم داده بودیم و گرم صحبت و خنده تو هم همون اطراف داشتی بازی می کردی که من یکدفعه متوجه شدم غیبتت خیلی طولانی تر شده و اومدم دورو بر را گشتم دیدیم نیستی و هراسون به همه گفتم کیانا نیست !! خلاصه بابا مهدی و دایی ابوالفضل هم بلند شدن و دنبال پیدا کردن تو که بابایی تو را پیدا کرد و من تا تو را دیدم گفتم مگه نگفته بودم از اینجا بالاتر نری که تو هم زدی زیر گریه بابایی برای اینکه ساکتت کنه تو رو بغل کرد و برد بالای کوه من و دایی ابوالفضل هم بدون اینکه به بقیه چیزی بگیم دنبال شما اومدیم غافل از اینکه بقیه داشتن از نگرانی سکته می زدن و کلی نذر و نیاز کرده بودن که تو پیدا بشی…
بعد خودت برامون تعریف کردی که رفته بودی نزدیک یک خونه دیگه و نی نی گفته بود بیا تو خونه باهم بازی کنیم ولی تو نرفته بودی و داشتی برمی گشتی گم شدن وپیدا شدن تو بیشتر از ۵ دقیقه طول نکشیده بود ولی من حسابی ترسیده بودم الهی قربونت بشم ولی خودت خوب مواظب خودت بودی و از همون جایی که من بهت گفته بودم دورتر نری خیلی دورتر نرفته بودی، تازه بعد مامان طلی و بابا مسعود کلی منو یواشکی دعوا کردن
عسل مامان راستی می دونی تو برعکس من که عاشق عکس هستم از عکس گرفتن فراری هستی هر جا می خواستیم عکس بگیریم می گفتی از من عکس نگرین یا دستت و جلوی چشمات میگیری یا فرار می کردی یا پشتت و می کردی خلاصه نمی دونم چرا چند وقته از عکس گرفتن فراری شدی شایدم از بس من ازت عکس گرفتم میدونی اگه اجازه بدی تا کلافت نکنم ول کن نیستم دیگه از همون اول اجازه نمی دی !!

تو این عکسم داشتی فرار می کردی که تو عکس نیوفتی





