جند روز پیش جشن پایان مهدکودک یا به قولی فارغ التحصیلی از مهدکودک بود از ساعت ۴ تا ۹ طول کشید حسابی آخریها خسته شده بودی ولی کلا جشن خوبی بود چه شعرهای قشنگی می خوندی با اینکه امسال خیلی غایب بودی ولی شعرها را خوب یاد گرفته بودی من از شعرخاداحافظ مهدمن و شعر [...]
آرشیو برای ۱۳۸۹
کیانای من بعد از ۳روز سخت گذروندن در کنار داغی بدن تب دار تو، امروز به مهدکودک رفتی و فردا هم جشن پایان آخرین سال مهدکودکت هست خاله مهشید هم چند روزی می شه که چشماشو عمل کرده و مجبور شده که کمتر سینا را ببینه و امروز می گفت که سخت تر از درد [...]
دلم گرفته ، خسته و تنهام خوبه خوب بودی کلی بازی کردی تا اول شب اما یکدفعه تب شدید کردی با وجودی که استامینوفن خوردی اما هنوز تب داری چند ساعتی هست دارم پاشویت می کنم اما تا ۱ دقیقه ول می کنم دوباره تبت بالا میره بابا مهدی هم بیرجند رفته و نیست چند [...]
کیانای یکی یک دونه من دلم برای نوشتن از تو تنگ شده بود چند هفته پیش دایی بابا مهدی فوت کرد و همه شوکه بودیم اتفاقی غیر منتظره برای همه بود اما این اتفاق باعث شد که بیشتر فکر کنیم به زندگی به بودنها به اینکه شاید برای هر کسی بدون اینکه وقتش باشه بدون [...]