کیانای من بعد از ۳روز سخت گذروندن در کنار داغی بدن تب دار تو، امروز به مهدکودک رفتی و فردا هم جشن پایان آخرین سال مهدکودکت هست
خاله مهشید هم چند روزی می شه که چشماشو عمل کرده و مجبور شده که کمتر سینا را ببینه و امروز می گفت که سخت تر از درد عمل نبودن در کنار سینا هست و می گفت که روزها را بدون سینا گذروندن چقدر پوچ است راست می گفت واقعا یک ساعت زندگی هم برای هر مادر وفتی کنار فرزندش نباشه بی معنی است
می دونی کوچولوی صبور من اینبار تجربه سختی داشتی سرگیجه وسردردهای شدید که اولین تجربه عمر کوچک تو بود من را هم حسابی آزرده کرد، می گفتی مامان دارم خل می شم گفتم چرا عزیزم ؟ گفتی آخه نمی دونم چرا احساس می کنم خونه چرخ و فلک شده !!! و من در مقابل سادگی تفسیر کودکانه تو چی می توانستم بگم جز اینکه اشک بریزم. روی تخت که دراز می کشیدی می گفتی مامان چرا تخت داره چپه می شه و من باید سرگیجه را برایت تشریح می کردم …. بک روز هم می گفتی مامان من دارم به آرزوم می رسم چون دارم پرواز می کنم و این در حالی بود که توی بغل من از تب و سرگیجه می سوختی .
و تو تحمل کردی صبورتر از من
کیانای من تمام زندگی زیبای من دوستت دارم همیشه شاد باش





