پیشی کوچولوی من امروز اولین روز پیش دبستانی ۲ بود صبح با ذوق و شوق لباس فرمت رو پوشیدی و از زیر قرآن رد شدی و رفتی مثل همیشه مهدکودک کلی عکس ازت گرقتم و ظهر با ترس و لرز اومدم دنبالت با اینکه از ۲ گذشته بود ولی خوشبختانه بهت خیلی خوش گذشته بودو [...]
آرشیو برای ۱۳۸۸
کیانای من دیروز نقاشی خانواده کوچیک ۳نفری خودمون را کشیدی واقعا استعداد خوبی مخصوصا توی نقاشی داری با خودم فکر می کردم که این تابستون هم اومد و تموم شد اما من هیچ کاری برای تو نکردم چه فکرای داشتم کلاس زبان، نقاشی، شنا ، ژیمناستیک اما هیچکدوم نشد اینقدر درگیر روزمرگیهای زندگی و کار [...]
یک ساعتی می شه خوابیدی امشب تا من و بابایی می خواستیم با هم حرف بزنیم می گفتی حرف زدن ممنوع آخه خسته بودی و وقتی ما حرف می زدیم حالت بد می شد!! ای وروجک ناقلا فقط می خواستی حواسمون به تو باشه البته حقم داری مگه ما یک دونه دختر لوس بیشتر داریم [...]
دیشب با بچه های شرکت افطاری رفتیم بیرون آخر افطار هم یکی از دوستای خوب بابا چند دعا برای پیشرفت و افزونی کارهای شرکت کرد که خیلی احساس خوشایندی در اون لحظه داشتم خدایا می خواستم ازت کلی تشکر کنم برای تمام خوبیها و زیبایی های زندگی مون برای تمام اتفاقهای خوب و بدی که [...]