الان دفتر تهران هستم و با اینترنت بسیار پرسرعت یاد سایت تو افتادم .گفتم ماجرای روز قبل از مسافرت را توی سایت بذارم یکی از روزهایی که کلا با مد بهونه گیری بیدار شدی ، بهونه گیری هایی که شاید از سر دلتنگی های بچه گانه باشه .
باید ساعت ۸ و نیم می رفتی مهد چون بازدید داشتی :
ساعت ۸:۱۵ مامان: کیانا خانم گل من عسل مامان پرنسس من پاشو کم کم
کیانا: اااااااااااااام خوب
ساعت ۸:۳۰: جیگر طلا خوابی که هنوز تنبل خانم بلند شو
کیانا : باشه
( خانم خانما چشم بسته بلند شدن به سوی رفتن دستشویی)
ساعت ۸:۴۵من :دخترم دیر میشه ها بیا دیگه بیرون می رن همه تو جا می مونی
ساعت ۸:۴۶کیانا: مامان بیا برام مسواکمو آماده کن من خستم
مامان: چشم گلم
ساعت ۸:۵۰ مشغول لباس فرم پوشیدن
کیانا: مامان جورابم اذیتم می کنه
کیانا: مامان شونه نکنیم دیگه دیر می شه
ساعت ۹:۱۵ لباس پوشیده آماده
کیانا: مامان یک چیزی بگم نمی گی ای خدا
مامان : نه
کیانا : آخه می خوام برم دستشویی بازم
مامان: ( می خواستم بگم ایییییییییییییییی خدااااااااااااا) عزیزم تو که الان دستشویی بودی
کیانا: خوب بازم دارم الان
مامان : خوب برو ولی زود بیا دیر می شه
ساعت ۹:۳۰
مامان شرکت کیانا مهد ( فقط خدا می دونه تو شرکت به من و توی مهد به تو چی می گذره)
ساعت ۲:۱۰
کیانا خدانگهدار
کیانا: مامان باز که دیر اومدی ولی عیبی نداره حالا آخه امروز خیلی خوش گذشت می دونی رفتیم پروما یک جای جدیدش بعد یک آقایی بود می گفت……
مامان: ا چه جالب
کیانا : بعد سوار یک توپایی شدیم….. اینقدر خوش گذشت تازه ۴شنبه هم می خوایم بریم سیرک
مامان : اما ما نیستیم می خوایم بریم تهران
کیانا : نه سیرک بیشتر دوست دارم
مامان:بابا مهدی دلش برامون تنگ شده قراره کلی بهمون خوش بگذره
کیانا: گریه نه
مامان: تازه قلعه سحرآمیز هم داره
کیانا : نه خوب بعد سیرک بریم
مامان: نمی شه
ساعت ۲:۴۵
مامان : چی کار کنیم بلیط بگیرم یا نه ؟
کیانا: برای من فرقی نداره
مامان: اگه فرقی نداره پس نریم من فکر می کردم تو دوست داری بریم، لباساتو در بیا دستاتو بشور بیا ناهار
ساعت ۳
کیانا: سی دی تیزپام کو
مامان: نمی دونم حالا بیا دستاتو بشور ناهار بخور بعد پیدا می کنیم
کیانا با بهونه گیری: نه خوب می خوام الان ببینم
(اینورو بگرد اونورو بگرد پیدا نشد که نشد)
ساعت ۳:۱۰
مامان: کیانا حالا بیا ناهار سرد شد بخوریم بعد پیدا می کنی یک سی دی دیگه بزار
کیانا با عصبانیت: نه اصلا لباسم نمی پوشم تا سرما بخورم مریض بشم مسافرت نریم تازه ناهارم نمی خورم
مامان: یاشه هر کاری دلت می خواد بکن
( من توی اتاق تو توی هال ، به ذهنم رسید که سی دی توی کیفت باشه بواشکی رفتم دیدم بله )
مامان : کیانا بیا (هر چی صدا زدم نیومدی ) بیا ببین این چیه
کیانا ( تا سی دی رو دیدی خوشحال شدی )
مامان: دیدی حالا پیدا شد واقعا ارزش داشت که به خاطر این مامانتو اینقدر غصه بدی و ناراحت کنی ( دیدم لباس پوشیدی و لقمه هم توی دهنت بود) تو که مثل دخترای خوب لباس پوشیدی داری غذا می خوری چرا الکی می گی نمی خورم نمی پوشم که من ناراحت بشم؟
کیانا سکوت
ساعت ۵ ( من ۱ ساعتی می شد که خوابم برده بود)
کیانا: مامان بیدار شو خوشحالم باش کنار موبایلتم نگاه کن
دیدم برام یک کادو درست کردی
مامان: این چیه
کیانا: برای معذرت خواهی که دیگه خوشحال باشی
بغل ، بوس ، آشتی
ساعت ۶
کیانا: می یای شطرنج بازی
مامان: باشه
وزیرت خورد
کیانا: گریه
مامان: دخترم بازیه دیگه داریم تمرین می کنیم عیبی نداره بیا اصلا جابه جا کنیم ببین بی وزیر هم میشه برنده شد
کیانا : اصلا نمی خوام بازی کنیم
ساعت ۷:کیانا: برم خونه طراوات
مامان: نه دیره
کیانا :خوب پس من چی کار کنم تنها حوصلم سر می ره تو انگار بچتو دوس نداری که بهش اهمیت نمی دی حوصلش سر رفته
مامان:
ساعت ۸:
کیانا : مامان تو چه نمک نشناشی
مامان: یعنی چی
کیانا : یعنی از کارای من هیچی نمی دونی
مامان: نمک نشناس نه نمک نشناش ! کدوم کار؟
کیانا: اطاقمو مرتب کردم
مامان: من که برات جامدادی خریدم
کیانا: ااااااا آهان
ساعت ۹ تا ۱۰:۳۰: شام خوردن ۲ تا کتاب خوندن ماساژ دادن و خوابیدن کیانا خانم
و مامان همچنان بیدار و مشغول کار کردن………





