کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

سپاس سپاس و بازم سپاس

دیشب با بچه های شرکت افطاری رفتیم بیرون آخر افطار هم یکی از دوستای خوب بابا چند دعا برای پیشرفت و افزونی کارهای شرکت کرد که خیلی احساس خوشایندی در اون لحظه داشتم
خدایا می خواستم ازت کلی تشکر کنم برای تمام خوبیها و زیبایی های زندگی مون برای تمام اتفاقهای خوب و بدی که مخصوصا توی چندین ماه گذشته داشتیم که الان می فهمم که هر اتفاقی که ما بد می پنداشتیم بازتاب بسیار خوبی برای ما داشته که جز بودن تو در تمام لحظه ها تعبیر دیگری ندارد و سپاس مخصوص تو را برای پیشرفت چشمگیرکاری که در شرکت داشتیم و بخشی از این بازتاب بوده و امروز وقتی به عقب بر می گردم نمی توانم چیزی جز تشکر برای تمام اتفاقهایی که زمانی بد میپنداشتم بگم که تمام خیر بوده و برکت

از قدیم گفتن با خدا باش پادشاهی کن حقا که همینطوره

کیانای من باور دارم بیشتر از همیشه که خدا همین نزدیکی هاست حضور او را در تمام زیبایی های زندگی و پیشرفتهای کاری لمس می کنم

خدایا دوستت دارم

کیانای موش من امروز صبح کلی بهونه می گرفتی که خوابت می یاد نمی خوای بری مهد کودک گفتم بریم خونه مامان طلی گفتی نه گفتم بری خونه حمیده گفتی نه گفتم بریم شرکت گفتی نه اما تا گفتم بریم پیش سینا یکدفعه مثل فنر بلند شدی و خندان شروع کردی به حرف زدن مامان می دونی سینا به امینیان چی می گه بابا می دونی سینا به ماشین چی میگه به چرخ چی می گه خلاصه اینفد خوشحال شده بودی که انگار چندین ساله سینا فنچولک را ندیدی خلاصه امروز رفتی خونه خاله مهشید و ظهر که اومدم دنبالت خیلی خوشحال بودی آخه با خاله مهشید پروما هم رفته بودی

الان هم که منتظری تا عصر بشه و بری خونه طراوت و هر چند دقیقه می پرسی مامان عصر نشده

.