آخ جون بالاخره اینترنت خونه جدید وصل شد از بی اینترنتی کلافه شده بودم اونم توی این روزهای پر خاطره و الان نصف خاطراتی را که می خواستم بنویسم را یادم نیست! کیانای من اولین چیزی که می خوام برات یادگار بزارم شروع زیباترین دوران زندگی ات هست رفتن به کلاس اول و آغاز این [...]
آرشیو برای ۱۳۸۹
امروز افطاری بچه های شرکت را دعوت کرده بودیم از ظهر هم تو مرتب می گفتی که مامان من یک راز دارم ولی نمی تونم بهت بگم!! همیشه وقتی راز داشتی به من می گفتی منم قول می دادم که به کسی نگم اما ایندفعه هر کاری کردم هیچی نگفتی منم چون صبح موشت مرده [...]
کیانای من دیگه چند روز بیشتر نمونده و بابا مهدی بر می گرده می خواهیم خونه را براش گل بارون کنیم آخه دلمون براش خیلی تنگ شده چند روز پیش می گفتی که مامان اینقدر دلم برای بابا مهدی تنگ شده که خدام نمی دونه کلاس موسیقی بهتون داره آهنگها را با بلز یاد می [...]
بابا مهدی الان رفت و معلوم نیست که مسافرتش چند روز طول بکشه کیانای من کاش من هم بچه بودم تا دلتنگی ها را راحت تر تحمل می کردم الان با بچه ها مشغول بازی هستی و فقط اومدی با کلی ذوق و شوق با بابا مهدی خداحافظی کردی بوس دادی و رفتی اما من [...]