امروز افطاری بچه های شرکت را دعوت کرده بودیم از ظهر هم تو مرتب می گفتی که مامان من یک راز دارم ولی نمی تونم بهت بگم!! همیشه وقتی راز داشتی به من می گفتی منم قول می دادم که به کسی نگم اما ایندفعه هر کاری کردم هیچی نگفتی منم چون صبح موشت مرده بود ( البته بهت نگفتیم مرده گفتیم در قفس و باز کرده و فرار کرده که مثل دفعه قبل غصه نخوری) فکر کردم باز بابا مهدی برات یک چیزی گرفته که من ازش می ترسم برای همین بهم نمی گی ….
خلاصه بعد از افطار نگو بچه ها برام تولد گرفته بودن و من در اوج بی خبری با صدای دست و تولد گفتن بچه ها به طورکاملا غیرمنتظره غافلگیر شدم (آخه یکم کجا و هفدهم کجا) و البته بعد هم با کادوها ذوق زده شدم
جالبی این سوپرایز این بوده که ظاهرا وقتی بچه ها داشتن تدارک می دیدن تو هم توی شرکت بودی و اونها هم سعی داشتن که با انگلیسی صحبت کردن نزارن تو متوجه بشی اما وروجک من باهوشتراز این حرفاست و بالاخره تو هم شریک این نقشه شدی و درعین حال کاملا رازدار هم بودی و نشون دادی می شه بهت اعتماد کرد
راستی قبل از افطاری هم موهاتو برات بافتم تا چند ساعت سرت را به آرامی تکون می دادی می گفتم چرا اینجوری راه می ری می گفتی می ترسم خراب بشه از بس عادت کردی موهات باز باشه وقتی می بندیم اینگار روی سرت کتاب گذاشتن و نباید بیوفته









