کیانای من، کیانای ما، تمام زندگی من وپدرت وقتی به دنیا اومدی خیلی کوچولو بودی ،۲٫۸کیلو وزن ۴۹ سانتیمتر قد داشتی دور سرت هم ۳۴ سانتیمتر بود… خوب به خاطر دارم اولین نگاهت را با چشمان درشت و سیاهت با نگاه پاک ومعصومت وقتی در اوج دردهایم تو را در آغوش من گذاشتن از تمام دردها رها شدم….

رفتیم مدرسه ….

آخ جون بالاخره اینترنت خونه جدید وصل شد از بی اینترنتی کلافه شده بودم اونم توی این روزهای پر خاطره و الان نصف خاطراتی را که می خواستم بنویسم را یادم نیست!

کیانای من اولین چیزی که می خوام برات یادگار بزارم شروع زیباترین دوران زندگی ات هست رفتن به کلاس اول و آغاز این اولی شدن تو در حالی بود که من و بابا شدیدا درگیر کارهای جابه جایی و تغییرات خونه جدید بودیم و چه سخت بود این شروع با این همه گرفتاری …..

۴ شنبه هفته پیش جشن شکوفه ها بود از زیر قرآن ردت کردم وفصل جدیدی از زندگیت شروع شد با مانتو شلوار و مقنعه ۲ ساعتی توی مدرسه بودیم ، جشن و جایزه و کیک خلاصه همش شادی بود از همه ریزه میزه تری موش من

معلم خیلی خوب و با احساسی داری و فکر می کنم بهتر از اون چیزی که انتظار داریم امسال یاد می گیری

۵ شنبه و جمعه تعطیل و شنبه شروع جدی تری داشتی ساعت یک ربع به هشت باید سر صف حاضر می شدی و اولین صف بستن را تجربه می کردی خیلی زیبا بود وقتی می گفتن از جلو نظام و تو و بقیه کلاس اولی ها مات و مبهوت نگاه می کردین

تمام مدت با کنجکاوی به اطراف نگاه می کردی و با دقت تمام سایربچه ها و اطرافیان را زیر نظر داشتی معلوم بود که داری تجربه جدید را از اولین ورودت در حافظه خود ثبت می کنی

کیانا نمی دونم چی بگم از اشتیاق همراه با استرس خودم که اصلا خوابم نمی برد ساعت را ۱ ساعت زودتر کوک کرده بودم و خلاصه این شروع تازه تو برای من هم اولین تجربه بود و یکی از زیباترین لحظه ها را در کنار تو در کلاس اول تجربه کردم خودت هم که برای اینکه صبح زود بیدار بشی ساعت ۷ خوابیدی بعد ساعت ۹ بیدار شدی و دیگه خوابت نبرد تا ساعت ۱۱ که خوابیدی و صبح هم هنوز ساعت ۶ نشده بود که بیدار شده بودی

روز دوم برای برگشت سرویس برات گرفتم و شدی سرویسی و این هم تجربه دیگرت بود من که همش نگران بودم که مبادا اتفاقی بیوفته و روز سوم هم ظاهرا از بس با دوستت هلیا حرف می زدی جاهاتون را عوض کردن

از مشق نوشتن هم زیاد خوشت نمی یاد یعنی می نویسی ولی زیاد با دقت و مرتب نیست البته هنوز جدی شروع نشده و فقط تمرین خطوط هست ولی بیشتر دوست داری زود تموم بشه تا مرتب باشه

مهربون کوچولوی من دیروز تعریف می کردی که یکی از دوستات ( اسمش یادم نیست) خیلی مهربونه پرسیدم چرا؟ گفتی آخه مشقاشو خیلی دیر تموم می کرد منم دلم براش سوخت بیچاره وقتی معلم هواسش نبود براش چند خط نوشتم تازه امروز هم همش می گفتی مامان بیا به خانم معلم بگو که دوستم بی اجازه خط کش و پاکنم را بر می داره منم گفتم عیبی نداره باز یک روز تو یادت می ره از اون می گیره با هام دوست باشین به هم کمک کنین ولی بهش بگو ازت اجازه بگیره می گفتی نه منم اگه یادم بره خوب از اون نمی گیرم تازه امروز هم می گفتی مامان آخه زنگ تفریح مگه برای بازی نیست گفتم چرا می گفتی پس چرا نمی زارن ما بدویم و بازی کنیم فقط باید راه بریم یا چاشت بخوریم

خلاصه کیانای من از تو وخاطرات این روزهات خیلی چیزها برای نوشتن دارم و سعی می کنم تا اونجایی که می تونم لحظات زیبای تو را در این سایت یادگار بزارم اولین عکسهای مهر ۸۹ را توی آلبومت گذاشتم

خوشحال میشیم نظرتون رو بدونیم