کیانای من دیگه چند روز بیشتر نمونده و بابا مهدی بر می گرده می خواهیم خونه را براش گل بارون کنیم آخه دلمون براش خیلی تنگ شده چند روز پیش می گفتی که مامان اینقدر دلم برای بابا مهدی تنگ شده که خدام نمی دونه
کلاس موسیقی بهتون داره آهنگها را با بلز یاد می ده خیلی خوشحالی تازه بهتون یک بیت از شعر زاغی کجایی را یاد دادن چقدر ۲تایمون ذوق کردیم وقتی می زدی وای کی بشه برامون پیانو بزنی یکی از آرزوهای من اینه که آهنگه گل مریم را تو برام با پیانو بزنی
روزی چند ساعت هم که با skype با بابا مهدی حرف می زنی ، براش آهنگ می زنی یا از اینور اونور رفتنات از چیز خریدنهات براش می گی و به بابایی انرژی مثبت می دی تا دوری را راحت تر تحمل کنه
راستی ابوالفضل هم برای چرخت پایه کمکی خرید دیگه با خوشحالی و اعتماد سوارش می شی البته ۱بار افتادی ولی دیگه نمی ترسی روزی ۱ ساعتی هم با ابوالفضل یا من می ری دوچرخه سواری
کلاس زبان هم که همچنان ادامه داره ولی نمی دونم چرا گاهی تنبلیت می شه و نمی خوای بری
راستی از بهونه گیری های این دفعه ات بگم چند روز پیش همینطوری باهام غرغر می زنی الکی که چرا چراغ و شب روشن گذاشتی خلاصه منم هیچی نمی گفتم بعد از نیم ساعتی بهونه گیری بی خودی و دعوا با من یکدفعه اومدی و گفتی مامی آی لاو یو!!!! گفتم برای چی گفتی آخه چشمات مهربونه
با حوصلت هم که من می مونم گاهی چی کار کنم یعنی ۱ ثانیه بی کار می شی می گی مامان حوصلم سررفته چی کار کنم !

(مشغول اجرای موسیقیت برای بابا مهدی )





